ترسی برابر ترس به آغوش کشیدن یک نوزاد ، وقتی چشم هایت درگیر سوژه است و باید لنزها را سریع عوض کنی و حواست باشد درست سرجایشان بنشیند ، درست همین لحظه است که ترسی برابر ترس به آغوش کشیدن یک نوزاد برای اولین بار ، به سراغت می آید . داستان از سه سال قبل شروع شد . دیدارهای یک نفره و جمع های تک نفره . از همان اول ، نبرد چشمان شروع میشد . انگار نه انگار که زبان مشغول انجام وظیفه است . دیدارهای دونفره ، همیشه یک نفر در وادی خودش بود و در آسمان سیر میکرد . جمع های چند نفره هم که انگار جز این دو کسی نبود . وقتی به هم میرسیدند ، چشم ها بیشتر از هر عضو دیگری کار میکرد و خدا رحم کند زمانی که این دو چشم به هم گره می خورند ، نابودی یک طرف حتمی ست . پسرک در دلش تکرار میکرد " چشم های مدوسا در مقابل چشم های تو هیچ است " و دخترک بی آنکه بشنود و بداند ؛ باز هم نگاهش میکرد .  فرار از تمامی شلوغی ها و رسیدن به خلوت گاهشان . خانقاهی که خدایش تجلی یافته بود . آدم و حوایی که به رسم پیشینیان ، لباس هنگام تولدشان را به تن کرده و مشغول ستایش یکدیگرند . سه سال گذشت و تمام این ها نه یک خاطره بلکه یک سبک جدید زندگی بود . سبکی که مبتکرش خدایان یکدیگر بودند و جز هم کس دیگر را نمی پرستیدند . سبکی که خیلی از عناصر درش دخیل بود . عناصری مثل تهران ، سینما فلسطین ، پارک جمشیدیه ، سعد آباد ، تجریش و بازارچه اش ، موزه ی سینما و باغ ، ستارخان و ...  . حالا سه سال میگذرد و ترس تمام وجود را پر کرده . ترسی برابر ترس به آغوش کشیدن یک نوزاد ، وقتی چشم هایت درگیر سوژه است و باید لنزها را سریع عوض کنی و حواست باشد درست سرجایشان بنشیند ، درست همین لحظه است که ترسی برابر ترس به آغوش کشیدن یک نوزاد برای اولین بار ، به سراغت می آید . باد کولر به تن عرق کرده ات می خورد و چشم هایت دنیا را از دهانه ی ویزور میبیند . این بار سوژه ای را ثبت میکنی که تمام زندگی ات است . کار تمام میشود ، دیفیوزر را در میاوری و فلاش را خاموش . کارت حافظه را درون لپ تاپ می گذاری و قبل ادامه ی کار نگاهش میکنی . از اول هم احتیاجی به زبان نبوده . می آید و روی پا یت مینشیند . عکس ها را یکی یکی نگاه میکنی . دنیا را ، عکاس ها را ، دنیایت را از نگاه او هم میبینی . چقدر خوب است یکی کارهایت را ببیند و نقد کند . چقدر خوب است کارهایت خود او باشد .

+ آرش |یکشنبه 9 شهریور1393|ساعت |19:26| |

هرکسی یک تعریفی داره اما من یک دهه شصتی را نسل خاکستری مینانم . ترس توی وجود تمام بچه های این نسل ریشه کرده. از مسجدهای محل بگیر تا نیمکت و تخته سیاه مدرسه . معلم های بد اخلاق . لباس های زشت و بد رنگ . تمام دوران مدرسه رفتنم از زندگی و آزادی هیچ ذهنیتی نداشتم . وقتی می گوییم هیچ واقعا همان کلمه ی هیچ را تصور کنید . تمام زندگیت می شود تیکه انداختن به دختر دبیرستانی ها . بزرگ می شوی و تازه می فهمی کجا هستی . چقدر چیزهای خوب را از دست دادی. آنوقت است که دق می کنی . بالا میاری . از زمین و زمان میبری . برای تنها بودن مجبوری بزنی بیرون . پیاده روی آرومت می کنه . راه بری و فکر کنی . راه بری و سیگار بکشی . راه بری و کسی را نبینی . آنوقت تهران می شود همه چیزیت . آرومت می کنه . وقتی خیابون ولعیصر را پیاده گز می کنی ، از را آهن تا تجریش . وقتی دست کسی که می پرستیش را گرفتی . دنیا میشود همین خیابون . تمام ساعت ها از کار میوفتن . تمام چشم ها کور میشن . تمام صداها لال میشن . فقط یک چیز را میبینی و یک چیز را میشنوی . اینجا خیابان عشاق است . وقتی گشنه ات میشود و بجای پیتزا فروشی های لوکس ، پیتزا داوود را انتخاب می کنید . پیتزا با طعم نوستالژی .طعم پیتزا همراه با نشستن کف پیاده رو . طعم پیتزا همراه با خنده های وقت و بی وقت . زدن سس قرمز به نوک دماغش و چپ کردن چشماش برای دیدن نوک دماغش. وقتی که از ته دل می خندی ، تمام فست فودهای دنیا از بین میروند و همین کوچه لولاگر می شود دنیایت . بارون بی وقت تهران . وقتی رفتی بام . این بار توچال نه ، کوهسار . وقتی داری از منظره لذت میبری . وقتی داری بازی مورد علاقه ت رو انجام میدی . بگرد دنبال چراغ سفید . نه ، اون نه . یکی دیگه ست . خوب بگرد . بگرد دنبال دوتا قرص سفید که وسطشون دوتا کهربا ست . نه اونم نه . نوچ . سوختی . ایناهاش اون دوتا قرص سفید که میگفتم اینجاست . چرا اینجوری نگام میکنی ؟ تاحالا چشمات رو تو آینه ندیدی ؟ . رگبار بی وقت تهران تبدیلت می کنه به موش آب کشیده . آیا گفته بودم که عاشق بوی موهای خیسم ؟ . اتوبان های این شهر مثل رودخونه ن . رودخونه های نور و رنگ . گاهی وقتا توشون شنا میکنی . گاهی وقتا کنارشون قدم میزنی . گاهی وقتا بالای یه پل ساعتها می ایستی و نگاهشون می کنی . گاهی وقتا سرت رو می چسبونی به شیشه ی ماشین و خط های وسط خیابون رو نگاه می کنی . این خط ها جادو میکنن . میبرنت به افسانه ها . به خودت که میای میبینی رسیدی به مقصد . از تمام آدم ها که خسته شدی میتونی بری باغ مجسمه . بشینی جلوی مجسمه های برنزی ُ شروع کنی به درد دل کردن با اونا . مجسمه ها بر عکس آدما خوب به حرفاتون گوش میدن . گوش میدن و حرفی نمیزنن . خالی که شدی برو . همیشه همان جای قبلی ن . همان طور . منتظر تو که بیایی و درد دل کنی . کتاب فروشی هایش . کافه هایش . پارک لاله با کویرش . معبدهای این شهرن . زندگی کنید . سخت نیست . وقتی که یک دهه شصتی باشی اون هم تو کشوری به نام ایران ، ینی قرار نیست بهت خوش بگذره . پس خودت کاری کن

+ آرش |جمعه 31 مرداد1393|ساعت |11:22| |

من میوه ی ممنوعه ام 

+ آرش |جمعه 17 مرداد1393|ساعت |21:57|

صدای نفس هایش را میشنونم . یعنی تنها صدای که در ظلمات می شنوم همین صداست . نفس ها به شماره افتادن . سکوت . سکوت . سکوت . چیزی جز سیاهی نیست . سکوت و سیاهی چه  ترکیب خوبی برای شکنجه است . حتما هست که سلول های انفرادی را قرن ها پیش ساخته شده اند . انسانهای نخستین هم فهمیده بودند تنهایی و تاریکی آدم را از داخل میکشد . جوری که دیگر چشم هایش جایی را نمیبیند و گوش هایش صدایی را نمیشنود . زمزمه ای مبهم از دور میشنوم . تاریکی مُرد و چشم هایم دید . آه لعنتی سیاه ی موهایش بود که روی صورتش ریخته بود و من هیچ چیز نمیدیم  . یادم رفته بود که آدم زیر آبشار جایی را نمیبیند و من به زیر آبشار موهایش مدفون بودم . صورتش را روبروی صورت ، پیشونی اش بر روی پیشنوی ام  ، زمزمه دوباره تکرار شد و من باز نفهمیدم . زمزمه کامل شد و من تازه فهمیدم که میگه " من تا تهش با توئم ، هرچی می خواد بشه " . دروغ چرا ولی من توی چشم هایش غرق شدم و طوفانی که لب هایش راه انداخت ، کارم رو یکسره کرد . خودش را از من کند و روی بدنم خیمه زد . آبشار دوباره به اوجش بازگشت . آتش لب هایش دوباره شروع به سوختنم کرد و گفت " برو دنبال آرزوهات ، برو حتی اگه من نبودم ، بهم قول بده میرم ؟ " . خواستم بگم " باشه " ولی نشد . باز مرا جادو کرده بود و من لال بودم . باز من پسر بچه ی نارس این دنیا بودم و روبرویم مادر هستی قرار داشت که در من می دمید و مرا شکل می داد . آتشم زد و رفت . زخم آتش هیچوقت خوب نمیشود ولی من هنوز سر قولم هستم و میروم به دنبال آرزویم . میروم تا به آخرین خواسته اش رسیده باشد .

+ آرش |چهارشنبه 8 مرداد1393|ساعت |21:28| |

می دانی ، آدم به یک جایی میرسد که دیگر شهرش برایش کافی نیست . من به آنجا رسیده ام آیا ؟ . یعنی دیگر ولیعصر دوست داشتنی ام تا انتهای دنیا کش نمی آید ؟ . یعنی انقلاب و کتاب فروشی هایش دیگر به هیچ دردی نمی خورد ؟ .یعنی تجریش و دربند و ظهیرالدوله و محوطه ی سعدآباد ، دیگر جذابیتی ندارد ؟ . یعنی دیگر پیتزا داوود ، هیوا ، سیکا و کافه وصال هیچ خوردنی خوش مزه ای برای من ندارند ؟ . آری ، آدم به یک جایی میرسد که دیگر شهرش برایش کافی نیست . آنوقت است که آل ستارهایت گوشه ی جا کفشی خاک می خورند ، بود و نبود ام پی تری پلیرت دیگر فرقی برایت ندارد . دیگر هنوز ماه به ماه بنزین زیپویت را چک نمیکنی . مجله های داستانت نخونده به گوشه ی کتابخانه تبعید میشوند . کوله ات پشت تخت جا خوش میکند و تو دیگر آدم سابق نیستی . دیگر برایت آدم های این شهر جذابیت ندارند . برای آدمی مثل من که سه مدل کوله دارد و سه مدل کفش ، این مدل زندگی یعنی ورود به رخوت جوانی . همین میشود که یک روز ساعت 5 بعدازظهر از خواب بیدار میشوی و همان طور که شیر نسکافه و ساقه طلایی را می خوری ، میروی سراغ evernote و شروع میکنی به یادداشت کردن . تمام چیزهایی رو که لازم داری می نویسی . بعد تمام کتاب هایی که باید بخری ، بعد تمام مکان هایی که باید ببینی ، بعد تمام آهنگ هایی که باید گوش دهی ، بعد تمام دوستانی که باید حالشان را بپرسی و در آخر عکس های که باید از تمام این اتفاقات بگیری . خب همین میشود که کمی خیالت راحت میشود و می دانی باید در این روزها چه کارهایی کنی . آدم به یک جایی میرسد که دیگر شهرش برایش کافی نیست و باید کوله اش را پر کند از خرت و پرت هایش و بزند به جاده . برود . انقدر برود تا باز دلش برای شهرش تنگ شود

پ.ن : آهنگ " آدم پوچ " محسن نامجو رو اگر وقت کردید گوش کنید.

+ آرش |سه شنبه 24 تیر1393|ساعت |20:8| |

                             

اولین بار که دستم گرفتمش را درست به یاد ندارم . برای گذشته های دور است . آنقدر دور که حتی زمان دقیقش را یادم نمی آید . تنها چیزی که یادم است قاب زرد رنگش است . در کمد پدر ، دوربین آنالوگی قدیمی بود که همراه پدر از ژاپن به خانه ی ما آمده بود . کار با آن را بلد نبودم و حتی درست به دست گرفتنش را هم نمیدانستم . زمان به سرعت تایپ همین کلمات گذشت و من با امروز رسیدم . امروزی که یکی از مدرن ترین دوربین های SLR را دارم و با آن جهان اطرافم را عکاسی میکنم . اما تمام چیزی که مرا ارضاء میکرد نه عکاسی از شهر و دیار ،  نه عکاسی پرتره از اطرافیان و دوستان  ، و نه حتی عکاسی کارگردانی شده ، بود . من را عکاسی جنگ ارضاء میکند . از اولش هم گفته بود از عکاسی ، مستند اجتماعی و از مستند اجتماعی ، عکاسی جنگ را دوست دارم و ادامه اش میدهم . گذشت و گذشت تا دیشب که این فیلم را گرفتم . فیلم نه ، زندگی را گرفتم . برای این فیلم و درباره ی این فیلم حتی جرات حرف زدن و تعریف کردن هم ندارم . فیلمی با قاب بندی های عالی ، بازی های فوق العاده ، داستانی بی نظیر . این زندگی یک عکاس جنگ است . آخرین سکانس فیلم . درست جایی که ژولیت بینوش زانو زد . همونجایی است که من برای یک عکس زانو زدم و مرا یاد گذشته ای تلخ آورد . این فیلم فوق العاده ست و میدانم گیر آوردنش در تهران خیلی سخت است ولی باور کنید به هزار بار دیدنش می ارزد . ما عکس میگیریم تا وقتی آدم ها موقع خوردن قهوه ، روزنامه رو باز میکنن ، بجای خوردن قهوه  ، اونو روی خودشون بریزن .   

+ آرش |جمعه 13 تیر1393|ساعت |20:55| |

هیچی دیگه ، هرچی واسه تولدم کادو گرفتم بعد 4 روز همه رو ب..ا دادم رفت :))) آخ که مردیم از خوشی :دی

+ آرش |پنجشنبه 12 تیر1393|ساعت |20:43|

                     

آخرین جمعه ی قبل ماه رمضون با سفر به گنبد سلطانیه و غار کتله خور به پایان رسید . گنبدی که همش رو داربست بسته بودن و رسما چیزی واسه عکاسی نداشت و غاری که خوب بود ولی نور خوبی نداشت . خسته و کوفته ، ساعت 1:30 شب رسیدم خونه . سفر خوب با یه تیم خوب و از همه مهم تر با یه گروه سرخوش و توپ که سفر کلی باهاشون خوش میگذره .

+ سفر بعدی ایشالله عید فطر ، سه روزه میریم به اقلیم کردستان - اورامانات ( درسته که سفر عکاسیه ولی برای عموم آزاده )

+ آرش |شنبه 7 تیر1393|ساعت |11:19| |

راجب جام جهانی هم با کمی تاخیر باید بگم که نظرم هنوز همونه که چهار سال پیش گفتم

فقط امیدوارم اینبار زود حذف نشن

اینجا بخونید

+ آرش |جمعه 30 خرداد1393|ساعت |21:44| |

جمعه ی دیگه بریم غار بنوردیم ببینیم چه مدلیه این قشنگ ترین غار آهکی جهان :))))

غار کتله خور

+ آرش |سه شنبه 27 خرداد1393|ساعت |20:41|

                

ساعت که زنگ خورد به گمانم چند دقیقه ای بود که بیدار شده بودم . درست راس ساعت چهار صبح روز جمعه بود . وسایل داخل کوله ام را تکمیل کردم و بند پوتین های کوهنوردی را با سفت ترین حالت ممکنه بستم . ساعت چهار و بیست دقیقه ی صبح جمعه بود و در خیابان جز من و گربه های خواب آلود موجود دیگری نبود . ماشین که هیچ ، اتوبوس هم برای سوار شدن نبود . حدود 30 دقیقه ای منتظر ماندم تا تاکسی زرد رنگ آمد و مرا با خودش به میدان انقلاب بود . تور عکاسی جز آن دسته تورهایست که هم سفر است ، هم خوشی ، هم عکاسی ، هم کار و هم آموزش . از دور که مرا دید گفت " خوب اینم از این ، اون یکیتون زودتر رسیده " دست دادم و پله های اتوبوس را بالا رفتم . از دور دیدمش . در تاریکی اتاقک اتوبوس لبخند میزد و نگاهم میکرد . به بچه ها سلام کردم و رفتم پیشش نشستم . او ی دوست داشتنی من . ساعت پنج و شش دقیقه ی صبح بود که اتوبوس تکمیل شد و راهش را به سمت دشت شقایق های دماوند ، پیش گرفت . صبحانه را در پلور خوردیم  و کمی حرف زدیم . انگار بچه ها تازه از خواب بیدار شده بودند . ساعت هشت و نیم بود که اتوبوس مارا پایین دشت پیاده کرد . حدود پانزده دقیقه پیاده روی تا خود دشت و بعد از آن پخش شدن بچه ها . هرکس طرفی میرفت . چهل نفر در کل دشت پخش شده بودند و دوربین به دست عکس میگرفتند . ساعت یازده با جمع شدن بچه ها و عکس دسته جمعی ، عکاسی از دشت شقایق به پایان رسید . ناهار را کنار اتوبوس خوردیم و ساعت یک راه افتادیم . تا روستای لاریجان چیزی حدود نیم ساعت در راه بودیم . گشت در روستا و رفتن به بالاترین نقطه ی روستا برای دیدن امامزاده ای قدیمی که البته خرابش کرده بودند و از نو ساخته بودنش . گویا این ویروس تخریب زیبایی ها به آنجا هم سرایت کرده بود . داخل امامزاده چند دقیقه ای نشستیم و ساعت سه و نیم دوباره راه افتادیم . چای در قهوه خانه ی سنتی لاریجان و بعد از آن حرکت بسوی جاجرود . بستنی های سنتی جاجرود آخرین قسمت برنامه بود . ساعت حدود هفت شب بود که تهران باز هم مارا دید. انقلاب که رسیدیم ، حس بودن تو وطن را داشتم . وطن دوست داشتنی ام

پ.ن : دست و صورتم قشنگ آفتاب سوخته شد و رفت !

پ.ن : اون دوتا پسری که تو عکس میبیند ، حامد و نیما ن ، بچه های روستای لاریجان . گفتم ژست بگیرین ازتون عکس بگیرم :دی

پ.ن : واسه ی تورهای بعد احتمالا از طریق فیس بوک یا وایبر بهتون خبر میدم . هم ورکشاپه و هم تفریحی که تا مدتها یادتون میمونه :)

+ آرش |شنبه 24 خرداد1393|ساعت |9:36| |

این smart phone های جدید هم واسه خودشون دنیایی دارن هاااا :| . الان درست 12 ساعته که گذاشتمش جلوم و دارم با برنامه هاش وَر میرم تا بلکه تمام دوستام رو توی اپلیکیشن های مختلف پیدا کنم و بهشون بگم :

heeeyyyy helllllooooo , i'm here 

+ شاید بزودی پست های صوتی با صدای بعضی های و البته خودم :دی

 بشنوید نظر آنالی رو در مورد همین اپلیکشن ها

+ آرش |جمعه 16 خرداد1393|ساعت |0:37| |

         

آسمان صاف و خورشید کم رمق تر از آن بود که بتوان خورشید خردادش نامید . 10 صبح جمعه ، نهمین روز سومین ماه بیست و سه سالگی ام بود . روی دومین نیمکت ورودی پارک ملت نشسته و منتظر آمدن و تکمیل شدن کلیه بچه ها بودیم . قرار بود پارک ملت را در 12 فریم عکس بگیریم . همه بودند جز با حالترین استاد عکاسی دنیا که کمی دیر کرده بود . نه پیش ضمینه و نه هیچ چیز دیگری از روز پیش رو نداشته ام . می دانستم قرار است خوش بگذرد ولی نه انقدر که تا بعدها یادمان بماند . داستان با آمدن استاد شروع شد . قرار شد عکس هایمان را بگیریم و ساعت 12 جلو سینما همدیگه رو ببینم که البته همچین فرقی نمیکرد . چون تقریبا با هم حرکت میکردیم . عکاسی تمام شد چند نفر رفتند . ناهار در بوف . فیلم " زندگی مشترک آقای محمودی و بانو " که جز سالن خالی و خنده های بی دلیل ، هیچ چیز دیگری نداشت . یعد آن پیاده روی و از هر دری حرف زدن . بعد جدا شدن چند نفر و ما . ولی گویا بستنی خوردن و امامزاده رفتن و تاتئر ساعت شش بعدظهر و آش نیکو صفت ، هم توی برنامه نانوشته ی یکهویی بوده که ما به علت داشتن مشغله از نیمی از آن انصراف دادیم و به سرعت پشیمان شدیم :دی . این کلاس ها ارزشش رو داره و واقعا خوشحالم .

پ.ن : ثبت شود به تاریخ 9 خرداد یک هزار سیصد و نود و سه

+ آرش |دوشنبه 12 خرداد1393|ساعت |21:9| |

آخرین جرعه ی آب داخل شیشه ی ابسلوت را سر کشید و نگاهی به یخچال خالی انداخت .  در را بست و شیشه ی خالی را داخل سینک گذاشت . گرگ و میش هوابود و چراغ های خانه همگی خاموش . عادتی ترک نشدنی . روز سگی اش با شب عرق سگی ، با خوشی به پایان نزدیک میشد . روی کاناپه ی قدیمی اش  ، لَش کرد . روی پرده ی ویدئو پروژکتور سریال مورد علاقه اش در حال پخش شدن بود . اسپارتاکوس . خون ، س*ک*س ، مبارزه  و بدن های تراشیده ، همیشه ارضایش می کند . اما عکاسی برایش فرای تمام این ها بود و هست . دوربینی که تمام زندگی اش است . هنر را جور دیگر درک می کند. هنر واقعی . هزاران سال پیش هم همین گونه بود . حس ها ، بدن ها و تمام الهه ها . هوا کم کم داشت گرم میشد . " هاویه " برایش تداعی شده بود ، فقط رقص و آواز و شراب کم داشت . چشمش به عکس های روی دیوار افتاد . یادگار روزهای جوانی . همه جا تاریک شد و سردی دلپذیری روی چشم هایش حس کرد . دستش را روی دستان یخ کرده ی دخترک گذاشت . نجوایی تحریک آمیز کنار گوشش زمزمه کرد . بیا کمی بازی کنیم . دزد و دخترک تنها . دخترکی که خواب است و دزدی که شب هنگام به خانه میزند ، چیزی پیدا نمی کند و داستان به تخت و دخترک تنها می کشد . عکسی دیگر . ویلایی کنار دریا و ساحل چمخاله . هوا گرم بود اما ... . شنا با لباس دمای بدن هردویشان را پایین آورده بود . زیر گوش دخترک زمزمه کرده بود " تو یگانه عشق منی " و دخترک گفته بود " عشق و لباس با هم تضاد کامل دارد " . عکسی دیگر . کافه های تاریک و دود گرفته ی تهران . عکسی دیگر . تهران بعد برف . تی شرت و سرما و آدرنالین . صدای شمشیرها حواسش را پرت کرد . اسپارتاکوس خداوندگار کاپوآ میشود و این قسمت هم تمام . پرده را جمع میکند و پروژکتور را هم خاموش . دیگر نزدیک آمدنش بود . الان است که برسد . همه را دور بزنی تا به اینجا برسی و هیچ صدایی لذت بخش تر از صدای چرخیدن کلید در قفل در نباشد .

پ.ن : هاویه نام هفتین طبقه از دوزخ است.

پ.ن :دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی

+ آرش |پنجشنبه 1 خرداد1393|ساعت |20:2| |

                 

به راحتی تایپ کردن همین کلمات ، لحظات مُردند و من به مرگ نزدیکتر شده ام . به سادگی طلوع آفتاب از شرق و غروب دل انگیزش از غرب ، من لحظه های شاد زندگی را از دست دادم . رسیده ام به جایی که دیگر بیست و خورده ای سال را پشت سر گذاشته ام و هنوز نیمی از آنچه را می خواهم بدست نیاورده ام و این موضوع مرا آزار میدهد . آینده نه مرا میترساند و نه آزارم میدهد ، گذشته را هم که اصلا به یاد نمی آورم . شاید تنها دلیلش این است که وجودم به تاریکی عادت دارد . ته راه هرچقدر هم که تاریک و ترسناک باشد ، لذت سکوت و ترسش برایم لذت بخش است . از برنامه ریزی های مزخرف آینده ، فراری ام و تا به امروز بجز رفتن به سربازی برای هیچ چیز دیگری برنامه نریخته ام ، یا شاید هم ریخته ام ولی باز کار خودم را کرده ام . روزی گفته بودم دوربینم را دستم میگیرم و تمام شهر را باز قدم میزنم ، چند سال گذشت را نمی دانم اما روزی به خودم آمدم و دیدم شده ام عکاس دوره گرد . گفته بودم دختری با مشخصات فلان را می خواهم برای با او بودن ، از کجا پیدایش شد را نمی دانم ولی سه – چهار سالی است در زندگی ام است . روزی دلم می خواست کتابخانه ام پر شود و تا به امروز دو سه بار مجبور شده کتابهایم را درون کارتون بگذارم و ببرمشان در انباری . به راحتی تایپ کردن همین کلمات ، لحظات آمدند و من باز به مرگ نزدیک تر شدم . لحظات آمدند و ما درون کادرهای دونفره لبخند زدیم ، لبخند زدیم و روزگار را فحش کش کردیم .

+ آرش |جمعه 19 اردیبهشت1393|ساعت |12:39| |

مطالب قدیمی‌تر