هر آدم روشنفکری در دنیای مجازی ، یک دی..س است در دنیای واقعی !
پ.ن : کسایی که زور میزنن روشنفکرتر نشون بدن ، بدترن . اگر میتوانید استثناء بیاورید !

این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست . صدایی نمی آید . عوارضش را مرور می کنی . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . دستت نه ، تمام بدنت میلرزد . دراز کشیدی . خوابیدی که شاید بهتر شود . سکوت لعنتی تمام خانه را پر کرده . ساعت دیواری هم با آن صدای مزخرفش . تیک تاک . تیک تاک . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست که خفه اش کند ؟؟؟ . صدایی نمی آید . بلند میشوم . لبه تخت مینشینم و سرم را میان دو دستم میگیرم . ضربان رگ های سرم را حس می کنم . چشم هایم را میمالم . این صدای لعنتی بدجور روی اعصابم است . باطری هایش را در می آورم . روی 4:10 می ایستد . قهوه جوش را روشن می کنم . شیر آب سرد ظرف شویی را باز می کنم . سرم را میگیرم زیر شیر . عوارضش را مرور می کنم . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . صدای قهوه جوش بلند میشود . سرم را خشک نمی کنم . ماگ قهوه را میگذارم روی هره ی زیر پنجره ی آشپزخانه . کوچه خلوت تر از همیشه است . اصلا چرا همجا ساکت است ؟ چرا هیچکس نیست . انگار بعدازظهر یک روز وسط هفته آمده باشی قبرستان ! هیچ کس نیست ، هیچ صدایی نیست ، فقط پرندگان و گهگاهی کلاغ ها صدایشان سکوت رعب آور را میشکند . ماگ قهوه را که تقریبا خنک شده را بر می دارم و میروم پشت میز تحریرم مینشینم . روبروی روی تکه کاغذی نوشته است : " روزی اگر نبودم یک آرزویم را برآورده کن ، و زیر لب بگو : یادش بخیر ... ! " . یادش بخیر ؟ یاد چی بخیر ؟ الان که اینجا ایستاده ام حتی روزی نیست که بخواهم برگردم بهش و بخواهم دوباره تکرار شود . شاید فقط یکروز . اس ام اس های نخوانده را می خوانم و جواب می دهم . کتابها را درون کتابخانه می گذارم . قهوه ام را یکدفعه سر میکشم . رعشه ی دستم را بیشتر می کند . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . " مرگ نازلی " را پِلِی میکنم و عمو شاهین می خواند برایم .
پ.ن : اگر دوست داشتین عکس را بزرگتر ببینید
1. بهترین تصمیمی که امسال گرفتم ، حذف کردن آدم های زندگی ام بود . راه ندادن آدم های جدید و حذف بیشتر آدم های قبلی . برای پاک کردن اسم خیلی هایشان دلیل خاصی نداشتم ، فقط خوشم نمی آمد دیگر باشند . خسته بودم ، خسته هستم . از حرفایشان . از رفتارشان ، کارهایشان ، مسخره بازیشان ، ناز کردنشان ، و خیلی چیزهای دیگر که حالم از همه شان بهم میخورد . آدم جدیدی هم راه ندادم و راه نخواهم داد . حوصله ی دنیای جدید را ندارم . حوصله ی درد های جدید را ندارم . خودم باشم ، " او" باشد و همین شش ، هفت نفرِ اطرافم . همین مرا بس . به گمانم اگر دانشگاهم تمام شود ، کل شماره های داخل تلفنم به ده شماره هم نرسد . من آدم خوبی بودم ، آنها مرا بد کردند . شاید هم پیر شدم که البته شدم !
2 . نمایشگاه کتاب جای خوبیست . حتی اگر کتاب هم نخرید جای خوبیست . آدم متوجه می شود که چقدر کتابخوان در این شهر هست که می آیند ، می گردند ، چیزی می خوردند و میروند . کیسه هایشان پر از کتاب است . کیسه های سنگین که من همیشه ی خدا در این چند سال گذشته ، متوجه نشدم که واقعا آنها این همه کتاب را می خوانند !!!؟؟ شاید هم کل سال را کتاب نمی خرند و میگذارند وقت نمایشگاه کتابشان را می خرند که پُز دهند که : بله ، ما هم کتاب می خوانیم ! . مرسی بابت تمام کتاب هایی که در پست قبل به من معرفی کردید که تقربا 80% را خوانده بودم و از بین 7-8 کتاب نخوانده ، آن کتابهایی را انتخاب کردم که شخص معرفی کننده را خوب می شناسم یا از نوشته های وبلاگش خوشم می آید . این هم از همان دلایل ... تخیلی خودم است دیگر ! و اما کتاب هایی که خریدم همین چهار قلم است + ، + ، + ، + و البته کتابی از احمد محود که پیدایش نکردم !!! و البته این کتاب که هرچه گشتم نبود : (
بهترین که خوانده اید چه بود ؟
اگه زندگی رو در یک صفحه ی شطرنج خلاصه کنیم ، میخوام بدونم به نظر شما زن و مرد هر کدام چه مهره ای میشن ؟
به نظر من مرد وزیر ( صدراعظم ) میشه ، قویترین مهره . به همه جا میتونه
سر بزنه و هر حرکتی رو میتونه انجام بده . تمام صفحه رو با یک حرکت طی
میکنه و هر مخالفتی در برابر امر شاه رو در گلو خفه میکنه . با ورودش همه
تحت تاثیر قدرتش قرار میگیرن . همه ی مهره ها آرزو دارن روزی وزیر بشن و
بازی رو در کنترل بگیرن .
اما زن شاه میشه ، کند و آروم . ظریف ، حساس ولی مغرور . قدرت و سرعت وزیر
( مرد ) رو نداره اما بر تمام صفحه ی شطرنج ( زندگی ) احاطه داره و همه
چیز رو میبینه . میتونه آینده رو حدس بزنه و در یک لحظه با یه حرکت قلعه
تغییر موقعیت بده و همه چیز رو از این رو به اون رو کنه . این شاه هست که
تمام بازی رو در کنترل داره .
به نظر من درسته که وزیر قویترین و قدرتمند ترین مهره هست اما این شاه
بازیه که برد و باخت رو تعیین میکنه . وزیر میجنگه و حاضر هست که فدا بشه
تا شاه در صفحه باقی بمونه ، آخه بدون شاه که قدرت وزیر فایده ای نداره .
دوست دارم روزی وزیر باشم نه برای قدرت نامحدودش که به خاطر عشق افسانه ای
و دیوانه وارش به شاه . دوست دارم تا آخر صفحه ی شطرنج زندگیم برم ، تمام
خطر ها رو به جون بخرم تا شاید شاه زندگیم نگاهی از سر لطف بهم بکنه و به
قدرت وزیرش تکیه کنه . وزیر بودن وقتی ارزش داره که برای سعادت شاه در
مقابلش فدا شده باشی ، خرد شده باشی اما شاه رو همچنان محکم و سرپا ببینی
.
شب که باشد دیگر چه فرقی می کند کجای این عالم باشی . شب که باشد چه فرقی می کند زیر آسمان کویر باشی ، روی سقف خانه ای روستایی درون روستای مصر ، زیر آسمان تاریک شهر یا درون روستایی جدا افتاده از جاده ی چالوس . شب که باشد همه چی یک دست می شود . پتوی مسافرتی را دور خودت می پیچی ، بسته ی سیگار را کش میری ، دمپایی های ابری را می پوشی و میروی درون باغ پرتقال . چراغ های باغ همگی خاموش . زوزه ی سگ ها باغ . صدای ناله ی باد میان شاخ و برگ درختان . روی تخت چوبی وسط باغ دراز میکشی ، جعبه ی سیگار را باز میکنی ، نخی روشن میکنی و ذل میزنی به آسمان . ستاره هایش بیشتر از ستاره های آسمان تهران است . سرخی سر سیگارت را میگذاری کنار نور ستاره و نگاهش میکنی . ذهنت خالی تر از همیشه است . به این فکر میکنی که تمام این یک هفته ای که قرارست اینجا بمانی را ، مثل دیشب و امشب ، هر شب بیایی اینجا و به صدای باغ و ستاره ها گوش دهی . سکوت و صدای باد . سکوت صدای سوختن کاغذ سیگار . صدای در می آید . صدای پا . می آیند کنارت می نشینند . یکیشان شیشه ای راکی دستش است و دیگری قلیان شیر . گویا قرار است اتفاقات جالبی بیوفتد . بلند می شوی و کناری مینشینی . می آیند کنارت می نشینند . لبخندی کش دار میزنی . ظرف یخ را میگیری و شروع میکنی به تقسیم قالب های یخ و ریختنشان درون لیوان ها . پیک اول را که می خوری بوی پرتقال ، تازه به مشامت میرسد . انگار که تا الان حس بویایی وجود نداشت . سیگاری روشن میکنی و میدهی به یکی از آنها . یکی دیگر روشن میکنی برای دومی و سر قلیان رو عوض میکنی برای خودت . همیشه اینجور جمع ها رو بیشتر میپسندی تا جمع های شلوغ که معلوم نمیشود چه کسی مزه های کوفتی را می خورد و چه کسی شیشه را سر میکشد . صدای زوزه ی سگ ها بلندتر نزدیکتر میشود . پیک دوم را میزنی و سیگاری روشن میکنی . از کار و درس و اینجور چیزها حرف میزنی . این که چجوری بحث کشیده میشود سمت کارهای کرده و نکرده ، متوجه نمی شوی . بحث عوض می شود و میرسد به آدم های درون زندگی . می ترسی . از آدم های جدید می ترسی . از رابطه های جدید می ترسی . هرکسی را راه نمیدهی . همین دیشب بود که روی همین تخت دراز کشیده بودی و یکی یکی شماره هایی که به نظرت دیگر بدرد نمی خورند را پاک کرده بودی . سال جدید را با خانه تکانی گوشی ات شروع کرده بودی . یکی یکی آدم های زندگی ت را خط زده بودی و از لیست گوشی پاکشان کرده بودی . میترسی . میترسی چون چیزهای واقعی ترسناکن . اگر واقعی نباشن ترسی نیست . آدم های واقعی ، رابطه های واقعی ، عشق های واقعی . میترسی و صدای زوزه ی سگ ها بلندتر میشوند . احساس میکنی درست پشت سرت نفس میکشن . اما هنوز جرات برگشتن و نگاه کردن نداری . پیک سوم را یک ضرب بالا میکشی و برمیگردی . باغ خالی ست . برگ درختان آرام آرام تکان می خورند . نفسی عمیق میکشی و شروع میکنی به دود کردن قلیان . ساعت از نیمه شب گذشته و صدای ضبط داخل ویلا تمام محوطه را پر میکند .

کف حال ِ خانه اش دراز کشیده ام و عین بچه دبستانی ها آزمایش درس علوم را انجام میدهم . عبور نور از داخل دود . کف حال ِ خانه ش دراز کشیده ام و سیگار می کشیم . سیگار میکشم و وقتی دودش را بیرون میدهم عبور پرتوهای لوستر بالای سرم را از درونش نگاه می کنم . زیر سیگاری اش را کنار دستم روی فرش گذاشته است و خودش روی صندلی کناری ام نشسته است و کتابش را می خواند . سیگار بعدی را که روشن میکنم ، سرش را سمتم می چرخاند و از بالای عینکش نگاهم می کند و می گوید : پسر این سومیش ه که پشت سر هم کشیدی ! مطمئنی حالت خوبه ؟ . دود که محو میشه میگم : وقتی حالم خوب باشه سیگار میکشم وگرنه حال بد که بی حوصلگی و کلافگی واسم میاره و هیچ کاری بهم حال نمی ده . سرش را تکان میدهد . چند لحظه ای که می گذرد دوباره سوال می کند : خب حداقل بگو داری به چی داری فکر میکنی ؟؟ . ته سیگارم رو توی زیر سیگاری خاموش می کنم و شروع می کنم به تعریف کردن : " فکر می کنم که کجا برم سفر . یعنی وقتی پاسپورتم رو گرفتم کجا برم " . ابروهاش رو بالا داد و با تعجب نگاهم کرد . " وقتی پاسپورتم رو بگیرم احتمالا اولین جایی که برم صحرای کویر باشه " . با تعجب پرسید : صحرای کویر ؟ اونوقت کدوم کشورش ؟ . یه چند دقیقه ای فکر کردم تا گفتم : " کدوم کشور ؟ نمیدونم ! شاید مراکش ، شایدم الجزایر . کشورش مهم نیست زیاد . تنها چیزی که می خوام اینه که برم اونجا . شدیدا احتیاج دارم به وقت گذروندن توی دشت " . همین طور که نگاهم می کرد گفت : زادگاه اصلی انسان . اولین تمدن ها ، اولین جنگ ها ، اولین اسطورها و اولین داستان ها . زادگاه همشون طبیعت ه . ولی می خوای بری چه کار ؟ . انگشت اشاره ام را میگیرم سمت لوستر و در هوا تکانش می دهم . " میرم که آسمان رو ببینم . میرم که روزها تو کویر و دشت پیاده راه برم . میرم که یکم خودم باشم . یادته قبلا واسم افسانه ی هیدرا رو تعریف کردی ؟ دارم میرم اونجا تا همه ی اینا رو به چشم ببینم . هرا ، هدرا ، اریون ، ثور و ... . می خوام برم شمال تا جنوب آفریقا رو بگردم . " شروع می کند به خندیدن . خنده اش که تمام می شود می گوید : شمال تا جنوب ش رو ؟ آره ؟ منم میام باهات ولی به شرطی که بعدش بریم قطب ! چون خیلی دلم می خواد شفق های قطبی رو ببینم . حالا نوبت من بود که بخندم . " سرمای قطب رو دوست دارم . رسم هاشون رو هم دوست دارم . مخصوصا اونی که گوزن رو می کشن و خون تازه ش رو داغ می خورن تا از سرما محفوظ بمونن . اون پنگون های خنگ رو دوست دارم . بریم ، کی بریم ؟ . عینکش رو گذاشت روی چشمهایش و کتابش را شروع کرد بخوندن . همین طور که کتاب رو ورق میزد گفت : تو فعلا برو سربازی بیا ، بعد تصمیم میگیریم !
پ.ن : آخرین ضربه رو محکم بزن !
پ.ن : تو همیشه موندی وقتی هیچی موندنی نیست .
چند وقت پیش دوستی عزیز سوالی پرسید . سوالی که روزها فکرم رو مشغول کرد . سوالی که از خیلی ها پرسیدم . سوالی که جواب دادن بهش در عین آسونی ، خیلی سخته . حالا این سوال رو از شما می پرسم :
اگه فقط یک بار اجازه خروج از کشور رو داشته باشین و بتونین به هرکجا که می خواین سفر کنین و بعدش تا آخر عمرتون هیچوقت نتونین جای دیگه ای سفر کنین و از کشور خارج شین ، کجا رو واسه سفر انتخاب می کنید ؟
+ توجه کنید فقط و فقط یک جا رو می تونین انتخاب کنید !

چراغ ها هنوز روشن اند . خواب دیگر سراغی از چشمان شهر نمیگیرد . خانه اش را دوست داشت . نه ، نه ، بهترست بگویم از تمام خانه فقط این پنجره را دوست داشت . پنجره ای که ضلعی از دیوار خانه را به خود اختصاص داده است . دیواری تماما شیشه ای . مرزی بین غار تنهایی اش و دنیای بیرون . قبل از خوابیدنشان بود که برف ملایمی شروع به باریدن کرده بود و حالا با گذشت چند ساعت تمام لطافتش را از دست داده ُ تبدیل به کولاکی وحشتناک شده بود . گویا این زمستان سرد پایانی ندارد . زوزه های باد که شدت گرفت از خواب بیدار شد . لبه ی تخت نشست . سرش را میان دستانش گرفت و موهایش را چنگ زد . دقیقه ای که گذشت ، سرش را چرخاند و دخترک نگاهی کرد . دخترک آرام خوابیده بود ، با اینکه تمام ملحفه دورش پیچده بود اما هنوز هم قسمتی از بدنش عریان بود . لحظه ای به دخترک خیره شد . بلند شد و اتاق را ترک کرد . صندلی لهستانی قدیمی اش را از گوشه حال برداشت و با خود برد . برد و گذاشت روبروی پنجره . زیر سیگاری ، سیگار و فندک را پای صندلی گذاشت . روبروی پنجره ایستاده . ایستاده ُ به خودش خیره شد . به عادت همیشگی موقع خواب هیچ چیز نمی پوشید . دخترک هم از او یاد گرفته بود و البته این کار را دوست داشت . ایستاده بود و خودش را نگاه می کرد . خودش را یا خالکوبی های روی بدنش ؟؟ . نوشته هایی به زبان لاتین و فرانسه . روی صندلی نشست . سیگار را روی لب هایش گذاشت و فندک روشن شد . پک اول را که زد ، فندک را روی زمین پرت کرد . پای ش را روی پنجره گذاشت و صندلی را روی دو پایه اش بلند کرد . کولاک شدیدتر شده بود . پک دوم را زد . نگاهش به خالکوبی سمت چپش افتاد . خالکوبی سینه ی سمت چپ . اسم بود . دیگر فقط یک اسم بود . سالها از آن روز میگذشت . از روزی که اسم دخترک را روی سینه اش ، درست روی قلبش تاتو کرده بود . هوای شرجی تایلند بود ، دخترک بالای سرش ایستاده بود و نگاه میکرد . درد داشت . حک کردن آن اسم روی بدنش . دردی که هیچگاه فراموش نکرد . ته سیگار رو خاموش کرد و بعدی را روشن . هنوز هم درد داشت . گذاشته بود بماند که آن روزها را فراموش نکند . وقتی نمی توانی چیزی را فراموش کنی ، بهترین راه تکرار آن است . همه چیزش شده بود "او " . بیشتر وقتها میدیدش . عطر تنش را میشنید . هنگام هم آغوشی تا " او " را تصور نمیکرد ، روحش ارضاء نمی شد . رفتنش و برگشتنش دو سالی طول کشید . دو سالی که نبود و بود . حالا اینجاست . کنارش . اما دیگر " او" ی سابق نیست . ته سیگار دوم را هم خاموش کرد . سومی را تازه روشن کرده بود که خرمنی از مو روی صورتش ریخت . نوایی خواب آلود کنار گوشش زمزمه کرد : شومینه و شوفاژها رو خاموش کردم ، میدونی که به سرما حساسم پس نزار تخت سرد شه . سرش را به سمت چپ چرخاند . صورتش میان خرمنی از موهای سیاه و صورت " او " آنسوی جنگل اسرار آمیز . پاهایش را که زمین گذاشت ، صندلی روی هر چهار پایه ش قرار گرفت . دخترک بی هیچ حرف و عشوه ای آمد و روی پاهایش نشست . نشست و گفت : اینجا برعکس تهران زمستونای سختی داره ، آدم به یه چیز گرم تر شوفاژ و شومینه نیاز داره . به عکسش درون شیشه ذل زده بود . سیگار را گوشه لبهای دخترک گذاشت و بلندش کرد . لحظه ی به تصویر درون شیشه خیره شد . دخترک را جوری بغل کرده بود که خالکوبی سمت چپ نمایان نبود . کولاک هم تمام شده بود و باز برفی لطیف شروع به باریدن کرده بود .
پ.ن : 8 مارس مبارک . بدون هیچ حرف اضافه ای
1. ... آرنج هایم را روی میز گذاشته ام و تمام سرم را بین دست هایم گرفته ام . موهایی بلند تر از حد معمول ، ریش هایی که دیگر هیچ شباهتی به ته ریش های همیشگی ام ندارد ، چشمانی قرمز و خط های پیشانی که روز به روز بیشتر میشوند . ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه ی روز چهاردم اسفندِ فِلان . سرم را لنگر کردم روی دست چپم و در حالی که چشم چپم نیمه بسته است ، با انگشت اشاره دست راست ، یکی یکی کلید های کیبورد را فشار میدهم . سیگار نیمه دود شده را گذاشته ام لبه ی میز و اگر از حدی جلوتر بیایم احتمالا خواهم سوخت . کِسل ، خسته ، بی حوصله و ... . خبری از گشت و گذارهای خیابانی نیست . خبری از قرارهای دوستانه نیست . خبری از خرید کوفت و زهرمار هم نیست ! . اصلا خبری از هیچ چیز و هیچ کس نیست . آخر سال لعنتی رسید . دوست داشتم فقط یک سال وجود داشت و این سال هیچوقت تمام نمیشد ! روزها یکی یکی می آمدند و میرفتند . آنوقت تمام اعتباری که به اعداد داده شده بود از بین میرفت . دیگر نه زمان مهم بود ، نه سال ها ، نه سن افراد و نه هرچیزی که با این اعداد مزخرف سر کار داشت . می آمدی ، زندگی میکردی ، میمردی و همه چی تمام میشد . همیشه همین طور میشد ، درست وقتی کلی فکر و ایده و کار توی ذهنم باشه ، نمیدونم کدوم رو انجام بدم و همیشه هیچ کدوم رو انجام نمیدم ! همیشه سرم را لنگر می کنم روی دست چپم و ذل میزنم به صفحه ی مانیتور . و چیزی که این دفعه فهمیدم اینه که " این رنگ آفیس چقدر بد رنگه ، طرف طراحش اصلا سلیقه نداشته " ...
2. نوشته های بی سر و ته ، افت شدید توی نوشتن ، به زور هفته ای یه پست گذاشتن و .... . همه ی این ها رو خودم میدنم . شاید دلیل عمده ش اینه که طرح هامو از نوشتن بیرون کشیدم و بردم به تصویر سازی . ایده های عکاسی نو و از این جور حرفا . و البته باز مثل سابق خیلی از کارها رو روی کاغذ می نویسم که بمونن فقط برای خودم . :)
پ .ن : نه پیشنهاد آهنگ داریم ، نه عکس ، نه فیلم و نه هیچ چیز دیگه . عید رو برید خوش بگذرونید فعلا