تبليغاتX
خاطرات یک تبعیدی
           

می خواهم یک اعترافی بکنم .  این را تا الان جایی نگفتم پس شما هم بعد از خواندن آن سوت زده و به اولین کوچه ی علی چپ وارد شوید .

راستش را بخواهید ما زیاد از رشته ای که در آن درس می خوانیم  خوشمان نمی آید ینی می آید ولی نه زیاد که باهاش زندگی کنیم  .

ما در دبیرستان ریاضی خواندیم ولی از آنجایی که اصلا هیچ جای افکارمان شبیه آدمیزاد نیست در دانشگاه رفتیم مدیریت بازرگانی خواندیم ینی دوستش داشتیم ولی نه به عنوان رشته اول زندگیمان . ما از بچگی دوست داشتیم اول نمکی شویم بعد اگر نشد عکاس . حالا چرا اول نمکی ؟؟؟ به خاطر اینکه نمکی محلمان یه پیرمرد مهربون بود که شده بود الگوی ما و ما می خواستیم مثل او باشیم !!!! کمی که بزرگ شدیم دیدم ای داد بیداد نمکی که شغل آبرومندی نیست و اینجوری به ما زن نمی دهند !؟ پس گفتیم همان عکاس میشویم . کمی بزرگتر شدیم رفتیم دبیرستان دیدم همه عین بچه دبستانی ها دلشون می خواد دکتر و مهندس شن و اصلا دلشان نمی خواهد برود هنر و کمی خلاقیت به خرج دهند دوست دارن علوم را حفظ کنند و در آینده مثل روبات آنها را پیاده کنند !

کنکور را که دادیم اصلا استرس نداشتیم چون اصلا نمی خواستیم ازین رشته هایی که ساخته دست دنیای امروزیست بخوانیم  و از آنجایی که بسیار زورگو و پرجزبه بودیم و همه از بچه های فامیل گرفته تا بچه محل ها از ما حساب می بردن تصمیم گرفتیم بریم مدیریت بخونیم راستش را بخواهید عمویمان هم که در خارجه به سر می برد گفته بود اونور پول تو این چیزاست به خاطر همین ما جلوی تمام فامیل ایستادیم که ما همین مدیریت را می خوانیم و بس . اما راستش را بخواهید باز هم یه چیزی ته دلمان میگفت عکاسی بهتر است . نمی خوام بگم پشیمونم چون اونقدر بچه پرو هستم که تا آخرش پای حرفم بمونم ولی یه روزی بالاخره میرم دنبال ته دلم .

عکاسی را بیشتر از نقاشی دوست دارم . درست است که بزرگترین نقاشان تاریخ همگی مرد بودن ولی به نظر من نقاشی حرفه ای کاملا زنانه ست چون باید خودت ظرافت و زیبایی داشته باشی تا بتوانی ظرافت ها را نشان دهی و زیبایی ها را بکشی اما عکاسی به تصویر کشیدن دنیای واقعیست می دانید که در عکاسی تنها چیزی که مهم است  زاویه دید است و هر ننه قمری که با پول پدرش دوربین آنچنانی خریده و از در و دیوار عکس میگیرد که نشد عکاس !!!! نمی دونم شاید اگه تو این خراب شده متولد نشده بودم که همه درس می خوانند که پول در بیارن ، می رفتم دنبال آرزوهایم . هنوز هم دیر نیست برای دنبال کردن اون ته دلم که چند وقتیست رویش خاک گرفته و داشت کم کم به فراموشی سپرده میشد .هنوز اونقدر قدرت دارم که داد بزنم گور بابای بقیه و جلوی تمام حرفای مردم وایسم و بگم" من اینو دوست دارم " حرفیه ؟؟؟ شما اگه ته دلتان چیزیست و جراتی در وجودتان بروید دنبالش . هیچ وقت دیر نیست

اصلا شاید با دختری آشنا شدم که حرفه اش نقاشی باشد . او مرا در حال عکاسی بکشد و من عکس  او را درحال نقاشی بگیرم !


پ.ن : راستش اینها را نوشتم که بگویم یکی از دختران کلاس با معدل 18 بعد از 6 ترم انصراف داد که برود کنکور هنر شرکت کند و تنها کسی که تحسینش کرد من بودم و بقیه گفتن دیوونه ست !

پ.ن : چرت و پرتایم را گوش نکید چون الان در شمال ایران مغزم در حال یخ زدن است و در حال کشیدن نقشه انتقام برای کسی هستیم که پیشنهاد داد برای استراحت بیاییم شمال !

فیلم روز : malena . اونقدر خوب هست که چند بار ببینیدش !

+ آرش |دوشنبه 10 بهمن1390|ساعت |1:3| |

تمام مشغله فکریه این روزای مامانم اینه که یه وقت من نرم با یه زن 40 - 50 ساله دوست شم !!!!

+ آرش |یکشنبه 9 بهمن1390|ساعت |14:53|

            

صبح یک روز تابستانی ست. برای تعطیلات آمده ایم جزایر فیجی ، بهشت روی زمین . گرمای هوا انقدر نیست که اذیتم کند . هنوز چشماهایم بسته ست و دارم به تمام کارهایی که امروز باید انجام دهیم فکر می کنم . وول خوردن هایش را کنارم حس می کنم . در حال حاضر تمام زندگیم است . می دانید خدا چیست ؟؟ کسی که هرچه بگوید انجام میدهی ، کسی که نباشد تو هم نیستی ، کسی که مهربان است و زیبا ، کسی که معجزه می کند . آری خدای من است .

به پشت خوابیده ام و چشمانم بسته س . دارم به کارهایی که امروز باید انجام بدهیم فکر می کنم . سرش را روی سینه ام می گذارد . چشمانم را آهسته باز می کنم . دارد نگاهم می کند ، لبخندش مرده را زنده می کند . اولین حرفی که همیشه میزند "هی " است . چشمانش را می بوسم ، آنها معجزه می کنند . عین بچه کوچلوها خودش را تو بغلم جا می کند . لبهایش کمی شور است به گمانم بخاطر شنا کردن دیشبش در اقیانوس باشد و گرنه لبهایش مزه توت فرنگی میدادن .

بغلش می کنم و آن هم مثل عادت همیشگی اش پاهایش را تکان می دهد ، انگار که روی پرتگاه نشسته . میبرش بیرون کلبه . هوای شرجی لباسش را به تن ش میچسباند . تمام راهِ کنار اقیانوس را تو بغلم وول می خورد و الکی تلاش می کند که فرار کند .  به لطف تمریناتم تو باشگاه انقدر زورم میرسد که یه عروسک 50 کیلویی را حمل کنم و خسته نشم  . میرسیم به رستوران کنار اقیانوس . میزارمش روی میز . می بوسمش . روبرویش میشینم و نگاهش می کنم . خنده ریزی میکند و دستهایش را از دو طرف باز می کند تا کمی خودش را بکشد و خستگی در کند . دستم را میزنم زیر چونه ام و نگاهش می کنم . ادای مرا در میاورد . خوب است اینجا ایران نیست و هر کاری دلم بخواهد انجام میدهم .با دستم موهایش را خراب می کنم . بعد میشینم و بهش می خندم . او هم موهایی که روی صورتش ریخته را با یک فوت محکم به عقب میفرستد . نگاهش زیباست حتی زمانی که به انتقام فکر می کند

اسمش را به خاطر لاغر بودنش " خاله ریزه " گذاشته ام . موهایش کمی وز است و صورت زیبایی دارد .

من پادشاه نیستم ولی او ملکه قلب من و تمام دارایی های من است . دستور میدهن که امشب شام را توی کافه ای که همین نزدیکی هاست بخوریم من هم قبول می کنم به شرطی که افتخار کمی قرصیدن همراه من را بهم بدهد . می خندد و می گوید : نه تو بدترین شریک رقصی هستی که من دیده ام .

من در آن موقع نمی دانم چند سال دارم !!!!!!

پ.ن : در حال کار کردن روی تائتری هستیم . هر وقت رفت برای اجرا شما همگی دعوتید . راستی داستانش را من نوشته ام . :دی

فیلم امروز : never let me go  رسما به گریه می افتید . شاید هم مثل من سرتون رو زدید به دیوار

+ آرش |شنبه 8 بهمن1390|ساعت |14:47| |

یه دختر هم تو زندگیمون نیست واسه ولنتاین یه دکلن Gianfranco ferre ، یه ساعت  Rolex و یه شیشه J &W  بهمون کادو بده و ما رو یکم خوشحال کنه . دلمون پوسید بخدا از بس بهمون یه شاخه گل و شکلات دادن !

+ آرش |شنبه 8 بهمن1390|ساعت |10:54|

بعضی وقتا تحمل خیلی چیزا سخته.... اما تو تحمل می کنی که به اون چیزی که می خوای دست پیدا کنی..... تحمل می کنی تا دهن مردم رو ببندی .... تحمل می کنی تا خودت رو محک بزنی ..... تحمل می کنی تا صبرت زیاد شه واسه سختی های بعدی .... تحمل می کنی تا هم به خودت و هم به دیگران ثابت شه که می تونی ..... تحمل می کنی تا یاد بگیری که باید تحمل کنی و صدات در نیاد .

+ آرش |جمعه 7 بهمن1390|ساعت |20:21| |