X
تبلیغات
خاطرات یک تبعیدی
پایان ، کلیشه ی زندگی است !

باران که ببارد دیگر صفحه ای ورق نخواهد خورد ، و این ابتدایِ پایان است .

:)

+ آرش |جمعه 29 فروردین1393|ساعت |21:45| |

گرگ و میش هواست .پسرک از بلندگوهای مسجد مغرب می گوید . بروی . بروی و میکروفن را از دستش بگیری . بگیری و اسمش را بخوانی . تکرار ، تکرار و تکرار . بجای تمام مغرب ، اسمش را تکرار کنی . دوستش داری و او همه چیز توست . بگزار تمام دنیا بفهمد .

+ آرش |سه شنبه 19 فروردین1393|ساعت |20:38| |

بهار کلیشه ی سال است . هر سال تکرار می شود . هروقت که می آید آدم را دگرگون می کند . دوستی های از یاد رفته را هرچند کم ، باز به یاد می آورد . تلنگری ست برای تمام حواس پرتی هایمان ، برای فراموشی های موروثی . تمام فراموش شده هایمان را دوباره به یادمان می آورد . به یادمان می آورد که یک سال خودمان را فراموش کردیم و یک سال برای رسیدن به تمامی آرزوهایمان تعلل کرده ایم . آری بهار تا دقایقی دیگر می آید و ما باز خوشحالیم که " ای وای سال نویتان مبارک ، بوس بوس "  . آخ آدم ها یادتان باشد که امسال را با " بیخیال بقیه " شروع کنید . بیایید برای یکسال هم که شده به خودمان فکر کنیم . بیاید کوله بارتان را بردارید و لیست آرزوهایتان را بگذارید جلوی رویتان و یکی یکی بروید دنبالش . بدست آوردنش به قدری آسان است که شاید باورتان نشود . زندگی را در چیزهای خاص برای خودتان محدود کنید . برای من در عکاسی ، سفر ، کتابهایم و دوستانم خلاصه میشود . تمام این ها را با چنگ و دندان به دست آوردم . همه شان را . برای چیزهای خوب باید جنگید حتی با خدا . سال نویتان مبارک ولی این سال را به خودتان اختصاص دهید  :)

پ.ن : الان حتما می گویید چرا اویت را جز موارد زندگیت قرار ندادی ! آدم مگر می شود خودش را جز علاقه مندی هایش قرار دهد ؟ او من است .

+ آرش |چهارشنبه 28 اسفند1392|ساعت |21:7| |

بعد از چند دقیقه دیر کردن در خانه را با عجله باز میکنم و روی پله ی اول مینشینم و بندهای آلستارهای قدیمی را یکی یکی می بندم . شهر بوی تو را میدهد . دختر بهاری . با اینکه زاده ی فصل بهار نیستی اما شهر را با قدم هایت زنده میکنی . درست پشت تمام قدم هایت درختان جان تازه میگیرند . اولین ماشینی که برایم بوق میزند را سوار میشوم و به سمت تو روانه میشوم . دقایق یکی یکی تمام میشوند و من هنوز به تو نرسیده ام . لازم نیست در آن میدان بزرگ و شلوغ به دنبالت بگردم . کافی ست چشم هایم را ببندم و بعد تمام سلول هایم مرا به سمت تو میبرد . آغاز و پایان این شهر را مختصات تن تو معلوم می کند . از پشت سر بهت نزدیک میشوم و نبضم تندتر میزند . این هیجان دیدن توست یا ترس از لو رفتنم . هنوز مرا ندیده ای بانو . سرم را آرام پشت سرت می آورم و میگویم : مرا باور کنی یا نه تویی پایان ویرانی . برنمیگردی . دستم را میگیری و با خودت میبری . آخ که من دیوانه قدم زدن با توام . برای من تهران در کنار تو ، درست مثل شهرهای متروکه است که هیچ موجود زنده ای درونشان نیست . همجا ساکت است و انقلاب در آن ساعت انگار مرده است و هزار سال از آخرین باری که در آن حیات دیده شده ، میگذرد . حرف میزنیم . تا بحال متوجه شدی که من وقت حرف زدن هایت جای دیگری را نگاه میکنم ؟ . دلیلش افسون هایست که می خوانی . مرا جادو میکنی . اگر به لب هایت نگاه کنم دیگر صدایت را نمیشنوم و اگر صدایت را بشنوم دیگر جایی را نمیبینم . چه درد شیرینی به دام تو افتادن . بی هدف ، فقط برای کنار هم بودن ، خیابان ها را بالا پایین میرویم . شهر جان تازه ای میگیرد . من به تو تعهد دارم و این تعهد مرا رها کرد از تمام قید و بندهای دنیا . هی تو ، دستت را به من بده می خواهم دنیایی جدید خلق کنم . درست 80 سال دیگر این شهر ، این خیابان ، کسی مثل من و تو را کم دارد و حسرت تمام این لحظه ها به دلش میماند . درست 80 سال دیگر ، آن سر دنیا ، من و تو زیر سایه درختی نشسته ایم و من با خودم فکر میکنم چه رازی در وجود توست که هر سال زیباتر میشوی و من را دیوانه تر میکنی . هی تو ، زمین زیبایی اش را مدیون توست .

+ آرش |جمعه 16 اسفند1392|ساعت |17:53| |

یه کافه به جز طعم نوشیندی ها و مکانش باید چه چیز دیگری داشته باشد تا آدم را جذب کرد ؟

+ آرش |دوشنبه 12 اسفند1392|ساعت |20:46| |

آخر کلاس بود . موضوع را عوض کرد . رو به ما گفت : برای جلسه بعد راجب این موضوع حرف بزنید " دوست دارید کجا زندگی کنید ؟ " . مکان زندگی شاید برای هرکسی مهم ترین بخش زندگی اش باشد ولی برای من نیست . من هیچ علاقه ای به زندگی در هیچ مکان خاصی ندارم . از یکجا ماندن متنفرم . دوست دارم این طرف و آن طرف بروم . هیچ مرزی برایم وجود ندارد و نخواهد داشت . حالا من از شما میپرسم " دوست دارید کجا زندگی کنید ؟ "

+ آرش |جمعه 9 اسفند1392|ساعت |11:21| |

خواب هایی که آدم را در مرز رویا و واقعیت نگه می دارند و نمیدانی چه قرارست سرت بیاید . شاید بارها شده باشد که خدا خدا کنی که هرچه که هست هزاران سال طول بکشد و هیچگاه پایان نیابد . پرت میشوی به دنیایی دیگر ، دنیایی که کنارت در حال قدم زدن است . جاده هایی خاکی و سر سبز . کوهی میان دشتی بیکران . بالا میروید . بالا میروید و حرف میزنید . به قله که میرسیم ، پشت آن پرتگاهی عمیق است . عمیق به وسعت جهانی دیگر . لبه ی پرتگاه مینشینیم . برعکس تمام دفعات بجای دوربین عکاسی ، قلم و دفتری دستش است . دفتر را باز میکند و شروع میکند به کشیدن منظره ی روبه رویش . سربه سرش میگذارم . مثل همیشه چرت و پرت میگویم الکی میخنند و خودم از حرف های خودم خنده ام میگیرد . همان طور که لبه ی پرتگاه نشسته ام ، به پشت دراز میکشم و دستم را میگذارم زیر سرم . آسمان آبی نیست . قرمز و نارنجی است . چقدر میگذرد را نمی دانم . می آید و سرش را میگذارد روی دستم و کنارم دراز میکشد . هردو آسمان را نگاه میکنیم و باهم میگویم : آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد . دیگر هیچکدام حرف نمیزنیم . به یکباره فضا عوض میشود و ما در کارگاهش هستیم . دیوارها و زمین پر شده از عکس ها و نقاشی هایش . موهایش را کوتاه کرده . با شماره 4 همه را زده . ست بنفش روشنی به تن کرده و در کارگاه میچرخد . دوستانش یکی یکی می آیند . دوستان یا شاگردانش . دورش حلقه میزندد و هرکدام سوالی میپرسند . از دور نگاهم میکند و لبخندی میزند . منم گوشه ای ایستاده ام و از دور نگاهش میکنم . کم کم تعداد افراد دورش بیشتر میشود و دیگر نمیبینمش . سرم را می اندازم پایین و ته سیگارم را خاموش میکنم . کنار پایم عکسی قدیمی است . زنگ ساعت را خاموش میکنم و لبه ی تخت مینیشینم . سرم را توی دستم میگیریم و ....

+ آرش |دوشنبه 5 اسفند1392|ساعت |17:48|


آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

+ آرش |جمعه 2 اسفند1392|ساعت |19:5|

هی شما ، آره خود شما ، اوه چقدر قیافت برای من آشناست ! قبلا جایی ندیدم شما رو ؟؟؟ اوه تویی !!! به به پارسال دوست ، امسال آشنا ... پاشو جمع کن خودتو بابا . هیچ کس هیچ کجا منتظرم نخواهد بود . شاید اگر روزی این اوی دوست داشتنی ام نباشد ، دیگر کسی دور برم نمانده است . دوستانی که روزگاری شب و روز را با آنها سپری میکردم ، حالا چیزی جز خاطرات و تک زنگ های گاه و بی گاه نیست . این زندگی دارد کم کم تمام لذت های زندگی ام را میگیرد . دیگر خبری از دوستانی که سر زده بیایند و قوطی های مشکی و سفید را پرت کنن بغلت و بیایند و دیگر تا فردا صبحش چیزی متوجه نشوی . حتی دیگر خبری از دوستانی که اس ام اس های گاه و بیگاهشان تورا خوشحال میکنند و دعوتت می کنند به کافه ای دوست داشتنی و حرف میزنید و حرف میزنید و حرف میزنید . دوستانی که با آنها برنامه سفرهای آینده را میچینی و کوله بارتان را میبندین و دیگر به چیزی فکر نمیکنی . دیگر دوستانی که تا نیمه شب در خیابان ها بچرخین و از یه خیابان ده بار رد شوین و باز هم لذت ببرین . آره زمان کم کم دارد تمام این خوشی ها را از من میگیرد . دارد مرا مانند خودش میکند . از زمان و تمام قید و بندهایش متنفر بودم و حالا دارم از آن پیروی میکنم . شاید باید سال بعد را جور دیگر آغاز کنم . دوباره دوستانی دور و اطراف جمع کنم که بشود گاهی ، فقط گاهی به وجودشان تکیه کرد . هی تهران من برگشتم


+ آرش |دوشنبه 28 بهمن1392|ساعت |20:22| |

روی سرامیک کف حال دراز کشیده ام و ترک های سقف را میشمرم . لپ تاپ را بالای سرم گذاشته ام و با آهنگش می خوانم . " زیبا / چرا با ناز و با افسونُ لبخندی / به جانم آتش افکندی / مرا بیگانه کردی / رفتی مرا تنها به دست غم رها کردی / به جان من خطا کردی / مرا دیگر نخواهی / اشکی که ریزد ز دیده ی من / آهی که خیزد ز سینه ی من / رنگ هر تمنا ندارد/ تو صبح روشن سپیدی / بی تو دلم شوری و امیدی ،  دیگر به دنیا ندارد " . لیوان بالای سرم را بر میدارم و از ته مانده ی یخ داخل آن یکی را روی پیشانی ام می گذارم . مغزم به کمی سرما و بی حسی احتیاج دارد . ساعت هنوز شش نشده و این یعنی هنوز چند دقیقه ای وقت دارم .  شش که شود خودش اتوماتیک مرا به خواندن زبان دعوت میکند . با او خواندن هم لذت بخش است و هم راحت تر . یخ کم کم آب می شود و شره اش میریزد روی صورتم . یادم می افتد چند روز دیگر می بینمش و هنوز که هنوز است برایش کاری نکرده ام . کاری نکرده ام که باز از ته دل از آن خنده ها کند و در آغوشم کشد . کاری نکرده ام که باز ذوق کند و لپ هایش گل بیاندازد . یاد کارهای نکرده ام می افتم و بلند میشوم . تکه ی باقی مانده ی یخ ، لیز می خورد و داخل لباسم می افتد . کوله ام را از زیز خرمن لباس هایم بیرون میکشم و دفتر کارهای روزانه را نگاه میکنم . کارهای روزانه ای که انجامشان نمیدهم و فقط می نویسم که یادم بماند چطور روزها را باید سپری میکردم و نکردم . دنبال بیست و سوم بهمن میگردم و پیدایش میکنم . باید برایش عروسک سال و شکلات فندقی و سیگار اسانس شکلات میگرفتم . دروغ چرا ولی از عروسک های امسال اصلا خوشم نیامد . شکلات و سیگار که مشکلی نیست و جای خریدنش را می دانم . می ماند کتابی به عنوان جیره ی هفتگی اش که با خودم عهد کرده بودم هفته ای یک کتاب برای خودم و او بگیرم . با خودکار قرمز رو تمام کارهایی که باید انجام میدادم و مثلا برنامه اش را از قبل ریخته بودم ، خط میکشم . روی تمام کارها یکی یکی خط میکشم و پایین می آیم ، روی آخرین گزینه می مانم . اصلا یادم نبود که پنجشنبه تولد پدر است و باید خودم را برای مهمانی آماده کنم و کیک را بگیرم . معنی همین چند کلمه یعنی که باید زودتر از او جدا شوم بروم دنبال کارهای دیگر برای مهمانی شب .  گوشی ام زنگ میخورد و من تمام فرداها  رو فراموش میکنم . فراموش میکنم که انسان به فرد زنده نخواهد ماند و " ما " ست که زنده نگه ش میدارد .

پ.ن : افراد مرموز خوشبختند ، شاعران ، نویسندگان ، عارفان ، نقاشان ، نغمه سرایان و عجیب و غریب ها . چرا که به ما یاد می دهند جهان را با چشمان متفاوتی ببینیم .

پ.ن : گوش کنید برای این روزها خوب است :)

+ آرش |سه شنبه 22 بهمن1392|ساعت |11:27| |

خوب ، گاهی آدم می خواند ، رمانی نیمه تمام دارد ، می رود خانه چای دم می کند ، سیگاری زیر لب می گذارد ، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خوب ، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد. اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آنهمه اخت پیدا بشود ؟ خواهید گفت ، پیدا می شوند. بله ، می دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد ، سروقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره میگرفتیم. خوب ، معلوم است، یکی زن می گیرد ، یکی سفر می رود ، یکی می رود مذهبی می شود ، یکی هم غیبش می زند ، خودکشی می کند ، دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را می بینی ، متوجه می شوی که آدم ها بیشترشان، نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.

پ.ن :
هوشنگ گلشیری، کتاب ِ بره گم شده راعی، صفحه 75

+ آرش |جمعه 11 بهمن1392|ساعت |8:50| |

بعضی روزها مهم ترین روز زندگیت هستن . مثل شش شهریور ، بیست و یکم دی ، هفدهم فرودین . اما بعضی روزها باید تا ابد ادامه داشته باشن . نباید تمام شوند . مثل سوم بهمن همین امسال . صبح اش بروی پادگان و هیچ خبری نباشد و زود برگردی خانه . اویت کنارت باشد . بیخیال تمام تکنولوژی شوی و کنارش ناهار درست کنی و میز را بچینی و با دستش برایت لقمه بگیرد و خوردن ناهار را یک ساعتی طول دهید و هی وسطش حرف بزنید و هی بخندید . بعد ناهار کنار هم دراز بکشید و کمی رویا ببافید و کارهای دیگر . بعدظهر از زندگی غارنشینی بیرون بیاید و بروید دوربین دلخواهتان را بخرید . دو تا دوربین حرفه ای ، یک مدل ، یک جور تجهیزات و یک جور لنز و فیلتر . از قاطی شدن دوربین ها خنده تان بگیرید و باهم تاکید کنید نباید بینمون تفاوتی باشه ! شب تا نزدیکی خانه شان بروی و برسانی اش و در راه برگشت هی ازش بخوای بجای خانواده اش به تو توجه کند و هی از مادرش قرضش بگیری و هی باهم بخندید . و فردایش تمام از دیروز تعریف کنید و هی بخندید . سوم بهمن دوستت دارم هوارتا .

+ کسی را داشته باشید که کنارش بدون تکنولوژی بتوانید زندگی کنید

+ آرش |جمعه 4 بهمن1392|ساعت |20:2|


                 

آفتاب زمستان . پرتوهای کم رمق آفتاب . ملحفه های سفید درهم و برهم . سکوت . میان ملحفه های سفید لیوانی سفالی و آبی رنگ . سکوت . سکوت . حجم سکوت آنقدر بزرگ شده است که صدای سوختن کاغذ سیگار از اتاق کناری هم قابل شنیدن است . لیوان سفالی آبی رنگ . لیوانی پر از خاطره . لیوانی از زمان های دور . زمان هایی که مادر بزرگ از آن می خورد و حالا شده زیر سیگاری تنها نوه اش . خاکستر سیگارهای سوخته یا شایدم خاکستر خاطرات سوخته . چشم هایم بسته است . چیزی برای فکر کردن نیست . حتی دیگر چیزی برای خیال پردازی هم نیست . همه چیز مثل روز مشخص است . مثل همین روز سرد زمستانی . پک آخر سیگارم را میکشم و به صدای سفونی آتشش گوش میدهم . ته سیگار را توی لیوان سفالی می اندازم و چشم هایم را باز میکنم . لبه تخت مینشینم و برای لحظه ای سرم را توی دستهایم میگیرم . عادت هر روز صبح م است . هیچ چیز مثل منگی سر صبح حالم را سرجایش نمی آورد . دهنم خشک است . قوطی های خالی آبجوی کنار تخت را یکی یکی به دنبال قطره ای نوشیدنی میگردم . هیچ نشانی از حیات در آنها نیست . اتاق را ترک میکنم و راه آشپزخانه را پیش میگیرم .  آب را میگذارم جوش بییاید و میروم صورتم را توی سینگ ظرفشویی میشویم . انقدر صورتم را آب میزنم تا آب جوش بیاید . بجز صورتم ، موها و گردن و سرشانه هایم هم خیس شده است . ماگ سیاه رنگم را بر میدارم و نسکافه ام را درست میکنم . در بالکن را باز میکنم و داخل میشوم . پاهای لختم را روی برف های تازه میگذارم . بلند شدن بخار از تنم را حس میکنم . کنار نرده ها می ایستم و شهر را نگاه میکنم . اگر کسی مرا در این وضعیت ببیند به دیوانه بودن شک نمی کند . در این سرما ، بدون لباس و فقط با یک شلوارک . جرعه ای از نسکافه ی مورد علاقه ام می خورم . موهای روی دستم از حالت معمول خارج شده اند . نسیم خنکی می وزد و من احساس بهتری دارم . احساس میکنم کم کم کف پاهایم بی حس شده است . احساس میکنم دیگر خودم نیستم . برف شروع به باریدن میکند . گرمای دستی را روی تنم احساس میکنم . در آغوش کشیده میشوم توسط دو دست . نجوایی آشنا کنار گوشم " بیا بریم تو ، اینجا خیلی سرده ، بیا بریم گرمت کنم جانم ، چیه اینجا وایسادی !؟ هنوز شهر رو دوست داری ؟ هنوز شهر رو بیشتر از من دوست داری که اینجا بودن رو به کنار من بودن ترجیح دادی ؟ بیا تو تا روحت رو گرم کنم " . دستم را روی دستانش میگذارم . بارش برف قطع میشود . دستم را از روی پوست تنم بر میدارم و نسکافه ی یخ زده ام را سر میکشم .

+ عکس از عکاس مورد علاقه ی من . " روزبه روزبهانی "

پ.ن :  باید یک مکانی باشد. هر مکانی ، حتی یک مکان خیالی ، تا بتوانیم به آنجا برویم و از نو زاده شده برگردیم.

پ.ن : متن بالا گوشه ای از داستانی قدیمی که امروز میان آرشیوم پیدایش کردم . چقدر با اینجور نوشتن فاصله گرفته ام :|

پ.ن : او برایم یک سی دی گرفته به اسم " به تماشای آب های سپید " که کاری از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان است . آهنگ سومش به اسم " ساری گلین " رو خیلی دوست داشتم :)

+ آرش |یکشنبه 29 دی1392|ساعت |11:7| |

                        

چیزهایی هست که برای زندگی کردن در این دنیا ، داشتنشان واجب است . هرکسی در زندگی چیزهای خاصی را دوست دارد که داشتنش را برای خود واجب می داند . چیزهای که بودنشان زندگی را دلچسب تر میکند . برای یکی کتابخانه ی شخصی اش ، یا ماشین مدل بالایش ، یا فلان گوشی ، یا دوست بودن با فلان کس ، یا لباس های مارک دار ، یا دوربین مدل بالایش ، یا حساب پر از پولش  و ... . چیزهای کوچکی که شاید خیلی هایشان از دید ما مسخره و به درد نخور بیایند ولی از دید آن فرد چیز دیگریست . شاید برای من همین پوتین ها ، کوله ، دوربین ، ام پی تیری ، اوی دوست داشتنی ام  و پیاده روهای شهر ، کافی باشد ( که البته هست ) . زندگی با تمام این چیزها لذت بخش است و حتی  در بعضی موارد رویایست . اما همه ی اینها زمانی دلچسب می شوند که آدم در زندگی اش " امید " و " هدف " داشته باشد . اگر همه ی امکانات دنیا را داشته باشی و ذره ای هدف نداشته باشی ، زندگی برایت خسته کننده است . امید به ادامه ی راه ، امید به زندگی بهتر ، امید به رسیدن ، امید به فرار ، امید به دیدن شخصی خاص و ... . شاید در زندگی خیلی از ماها نه امیدی باشه و نه هدفی ولی برای زندگی کردن به آنها نیاز است . برای آینده تان کاری کنید تا به پیری دچار نشده اید . گاهی وقت ها یک حرف جوری شما را به آینده خوش بین می کند که هیچ سرمایی توان خاموش کردن آتش وجودتان را نخواهد داشت ، و گاهی یک کلمه باعث میشود تا مدتها یخ بزنید .

پ.ن :  امشب را به خاطر بسپار ، چون آغاز ابدیت است !

+ آرش |جمعه 27 دی1392|ساعت |19:24| |

                        

وقتی 7-8 سال از زندگیت را به رفتن و گذشتن از تمام داشته های اینجایی ات فکر کنی و به نحوی با آن زندگی کنی ، وقتی تک تک عزیزانت بروند ، آنوقت است که از چهارده سالگی  به سرت می افتد که مهاجرت را به ماندن ترجیح دهی . اما ، اما درست در بیست و دو سالگی با کسی آشنا میشوی که به خاطر آن بیخیال رفتن میشوی و ماندن در کنار او را به هر چیز دیگر ترجیح میدهی و حتی یک کلمه هم از خواست قلبی ات برایش نمی گویی که نکند یک وقت ناراحت شود . دو سال میگذرد و بعد دو سال درست زمانی که درگیری و خدا خدا می کنی که سربازیت تمام شود تا آزاد شوی ، توی یک روز سرد زمستانی اویت هم تصمیم به رفتن میگیرد و می گوید " سربازیت رو تمام کن بعدش باهم بریم  " . درست همان وقت است که تو هم آرزوی گذشته ات را دوباره به دست آوردی و هم اویت را داری . آدم دیگر از زندگی اش چه می خواهد ؟؟

+ آرش |چهارشنبه 25 دی1392|ساعت |16:51|

مطالب قدیمی‌تر