X
تبلیغات
خاطرات یک تبعیدی
جماعت من دیگه حوصله ندارم

+ آرش |چهارشنبه 1 خرداد1392|ساعت |22:33|

به همین قطرات بارون که دارن همین الان می خورن روی شیشه ، قسم .

هر آدم روشنفکری در دنیای مجازی ، یک دی..س است در دنیای واقعی !


پ.ن : کسایی که زور میزنن روشنفکرتر نشون بدن ، بدترن . اگر میتوانید استثناء بیاورید !

+ آرش |دوشنبه 30 اردیبهشت1392|ساعت |0:32| |

از یک روزی به بعد قرار شد خفه شوم و دیگر اعتراضی نکنم ، نظر ندهم ، حرف خنده داری نزنم ، آدم باشم و ... . از یک روزی به بعد قرار شد از همه چی متنفر باشم . از همه چی که دوست ندارم متنفر باشم . از لباس های مُد شده . از سیگار کشیدن های الکی و اعتیاد شده . از تیپ های هنری . از هرچیز  اپیدمی شده تو جامعه ی کوفتی . از عینک های فیک رِین بن . از دوربین دست گرفتن های کسی که فرق لنز و با آیفون خونش نمیدونه . از مثلا کرم کتابایی که یه ساعت تو کتاب فروشی ها راجب نیچه و کافکا حرف میزن ولی اگه دقت کنی تو کیفشون گوشه ی کتاب های مودب پور معلومه .با تمام وجودم متنفرم از آدمایی که میشن پیشت و کارای تارکوفسکی رو نقد میکنن و تا چشم تورو دور میبینن واسه دیدن اخراجی ها 5 ساعت تو صف منتظر میمونن . از آدمایی که هرچیزی رو حق خودشون میدونن و بقیه رو به فلانشون هم حساب نمیکنن . متنفرم . متنفرم دیگه از آدمایی که هیچ خلاقیتی تو زندگیشون ندارن و منتظرن ببینم بقیه چی کار میکنن تا اونم سریع برن انجام بدم . متنفرم از مردهای تحصیل کرده ی مثلا امروزی که فقط واسه من روشنفکرن و وقتی داستان میرسه به خونه و زن و بچشون تبدیل میشن به رضا خان دوم و پای چپ رو میندازن رو پای راست و از مضرات آشپزی کردن آقایون حرف میزنن ُ وسط حرفاشون با صدای تو گلو انداخته داد میزنن چایی چی شد پس؟؟ ! . متنفرم از این زن چادریا که وسط خیابون می خوان به فریضه ی امر به معروف و نهی از منکرشون عمل کنن و یریز حرف میزنند ولی نمی دونن که این سیمی که ازتو گوشات اومده بیرون و رفته تو جیبت چی هست . از این آدمایی که فکر می کنن اونور بهشته ُ اینجا جهنم  و نمیدونن بدبختی اینور و اونور نداره . اصلا می خوام برم یه ده کوره ای جایی ، چندتا گاو و گوسفند بخرم و زندگی کنم . بریدم . کم آوردم .

+ آرش |شنبه 28 اردیبهشت1392|ساعت |19:5|

          

این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست . صدایی نمی آید . عوارضش را  مرور می کنی . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . دستت نه ، تمام بدنت میلرزد . دراز کشیدی . خوابیدی که شاید بهتر شود . سکوت لعنتی تمام خانه را پر کرده . ساعت دیواری هم با آن صدای مزخرفش . تیک تاک . تیک تاک . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست که خفه اش کند ؟؟؟  . صدایی نمی آید . بلند میشوم . لبه تخت مینشینم و سرم را میان دو دستم میگیرم . ضربان رگ های سرم را حس می کنم . چشم هایم را میمالم . این صدای لعنتی بدجور روی اعصابم است . باطری هایش را در می آورم . روی 4:10 می ایستد . قهوه جوش را روشن می کنم . شیر آب سرد ظرف شویی را باز می کنم . سرم را میگیرم زیر شیر . عوارضش را مرور می کنم . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . صدای قهوه جوش بلند میشود .  سرم را خشک نمی کنم . ماگ قهوه را میگذارم  روی هره ی  زیر پنجره ی آشپزخانه . کوچه خلوت تر از همیشه است . اصلا چرا همجا ساکت است ؟ چرا هیچکس نیست . انگار بعدازظهر یک روز وسط هفته آمده باشی قبرستان ! هیچ کس نیست ، هیچ صدایی نیست ، فقط پرندگان و گهگاهی کلاغ ها صدایشان سکوت رعب آور را میشکند . ماگ قهوه را که تقریبا خنک شده را بر می دارم و میروم پشت میز تحریرم مینشینم . روبروی روی تکه کاغذی نوشته است : " روزی اگر نبودم یک آرزویم را برآورده کن ، و زیر لب بگو : یادش بخیر ... ! " . یادش بخیر ؟ یاد چی بخیر ؟ الان که اینجا ایستاده ام حتی روزی نیست که بخواهم برگردم بهش و بخواهم دوباره تکرار شود . شاید فقط یکروز . اس ام اس های نخوانده را می خوانم و جواب می دهم . کتابها را درون کتابخانه می گذارم . قهوه ام را یکدفعه سر میکشم . رعشه ی دستم را بیشتر می کند . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . " مرگ نازلی " را پِلِی میکنم و عمو شاهین می خواند برایم .

پ.ن : اگر دوست داشتین عکس را بزرگتر ببینید


برچسب‌ها: شات های زندگی من
+ آرش |یکشنبه 22 اردیبهشت1392|ساعت |21:0| |

 1. بهترین تصمیمی که امسال گرفتم ، حذف کردن آدم های زندگی ام بود . راه ندادن آدم های جدید و حذف بیشتر آدم های قبلی . برای پاک کردن اسم خیلی هایشان دلیل خاصی نداشتم ، فقط خوشم نمی آمد دیگر باشند . خسته بودم ، خسته هستم . از حرفایشان . از رفتارشان ، کارهایشان ، مسخره بازیشان ، ناز کردنشان ، و خیلی چیزهای دیگر که حالم از همه شان بهم میخورد . آدم جدیدی هم راه ندادم و راه نخواهم داد . حوصله ی دنیای جدید را ندارم . حوصله ی درد های جدید را ندارم . خودم باشم ، " او"  باشد و همین شش ، هفت نفرِ اطرافم . همین مرا بس . به گمانم اگر دانشگاهم تمام شود ، کل شماره های داخل تلفنم به ده شماره هم نرسد . من آدم خوبی بودم ، آنها مرا بد کردند . شاید هم پیر شدم که البته شدم !


2 . نمایشگاه کتاب جای خوبیست . حتی اگر کتاب هم نخرید جای خوبیست . آدم متوجه می شود که چقدر کتابخوان در این شهر هست که می آیند ، می گردند ، چیزی می خوردند و میروند . کیسه هایشان پر از کتاب است . کیسه های سنگین که من همیشه ی خدا در این چند سال گذشته ، متوجه نشدم که واقعا آنها این همه کتاب را می خوانند !!!؟؟ شاید هم کل سال را کتاب نمی خرند و میگذارند وقت نمایشگاه کتابشان را می خرند که پُز دهند که : بله ، ما هم کتاب می خوانیم ! . مرسی بابت تمام کتاب هایی که در پست قبل به من معرفی کردید که تقربا 80% را خوانده بودم و از بین 7-8 کتاب نخوانده ، آن کتابهایی را انتخاب کردم که  شخص معرفی کننده را خوب می شناسم یا از نوشته های وبلاگش خوشم می آید . این هم از همان دلایل ... تخیلی خودم است دیگر ! و اما کتاب هایی که خریدم همین چهار قلم است + ، + ، + ، +  و البته کتابی از احمد محود که پیدایش نکردم !!! و البته این کتاب که هرچه گشتم نبود : (

+ آرش |یکشنبه 15 اردیبهشت1392|ساعت |23:7| |

برای نمایشگاه مرا نام کتابی میهمان کنید !

بهترین که خوانده اید چه بود ؟

+ آرش |دوشنبه 2 اردیبهشت1392|ساعت |23:56| |

            


اگه زندگی رو در یک صفحه ی شطرنج خلاصه کنیم ، میخوام بدونم به نظر شما زن و مرد هر کدام چه مهره ای میشن ؟
به نظر من مرد وزیر ( صدراعظم ) میشه ، قویترین مهره . به همه جا میتونه سر بزنه و هر حرکتی رو میتونه انجام بده . تمام صفحه رو با یک حرکت طی میکنه و هر مخالفتی در برابر امر شاه رو در گلو خفه میکنه . با ورودش همه تحت تاثیر قدرتش قرار میگیرن . همه ی مهره ها آرزو دارن روزی وزیر بشن و بازی رو در کنترل بگیرن .
اما زن شاه میشه ، کند و آروم . ظریف ، حساس ولی مغرور . قدرت و سرعت وزیر ( مرد ) رو نداره اما بر تمام صفحه ی شطرنج ( زندگی ) احاطه داره و همه چیز رو میبینه . میتونه آینده رو حدس بزنه و در یک لحظه با یه حرکت قلعه تغییر موقعیت بده و همه چیز رو از این رو به اون رو کنه . این شاه هست که تمام بازی رو در کنترل داره .
به نظر من درسته که وزیر قویترین و قدرتمند ترین مهره هست اما این شاه بازیه که برد و باخت رو تعیین میکنه . وزیر میجنگه و حاضر هست که فدا بشه تا شاه در صفحه باقی بمونه ، آخه بدون شاه که قدرت وزیر فایده ای نداره .
دوست دارم روزی وزیر باشم نه برای قدرت نامحدودش که به خاطر عشق افسانه ای و دیوانه وارش به شاه . دوست دارم تا آخر صفحه ی شطرنج زندگیم برم ، تمام خطر ها رو به جون بخرم تا شاید شاه زندگیم نگاهی از سر لطف بهم بکنه و به قدرت وزیرش تکیه کنه . وزیر بودن وقتی ارزش داره که برای سعادت شاه در مقابلش فدا شده باشی ، خرد شده باشی اما شاه رو همچنان محکم و سرپا ببینی .

+ آرش |شنبه 31 فروردین1392|ساعت |21:5|

رمز دار  شد !


برچسب‌ها: شات های زندگی من
ادامه مطلب
+ آرش |چهارشنبه 28 فروردین1392|ساعت |23:24| |


1. روی تختم نشسته بود و تکیه ش را به دیوار داده بود . توپ هفت سنگ را به دیوار روبرویش میزد و میگرفت . پایین تخت ، روی زمین نشته ام  و تکیه ام را داده ام به لبه ی تخت . توپ هفت سنگ را میزند به دیوار ، من میگیریم . توپ را میزنم به دیوار تا دوباره او بتواند بگیرد . چند دقیقه همین کار را می کنیم . نه حرفی ، نه اشاره ای و نه هیچ چیز دیگری ، فقط صدای فرهاد می آمد و ضربات توپ . آلبوم " برف " که تمام شد ، گفت : " اشتباه کردی نیومدی باهامون . حالا کجاها رفتی ؟ " . جواب دادن به سوالی که انجام ندادن تمام کارهایی که قرار بود انجام شود را نشان می دهد ، برایم عذاب آور است . گفتم : " هیچ جا ، هفته اول تهران گردی ، هفته ی دوم رفتم شمال . واسه شما چی شد ؟ خوش گذشت ؟ شنیدم چهار روز طول کشید ! " . توپ را در هوا میگیرم و می گوید : " آره . در اصل شد پنج شب و چهار روز . جات خالی ، خیلی خوش گذشت " . گفتم : " کجا رفتین حالا ؟؟ همین جنگلای شمال یا رفتین یه جا دیگه ؟ " توپ را گرفت و گفت : " آره همون شمال . یه جایی طرفای مرزن آباد . جایی که هیچ آدمی نبود . نه دهی ، نه خونه ای ، نه هیچ چیز دیگه ای . البته فقط دو شب ش اینجوری بود و بقیه ش رو رسیدیم به یه روستا " . بلند شدم و آلبوم وحدت را پِلی کردم . چای آوردم و شکلات . توپ را گرفتم و با خنده پرت ش کردم بیرون . چایش را که خورد گفتم : " ببینم دخترا چی شدن تو اون دو شب ؟ اونا چی کردن ؟ " . خنده ای کرد و گفت : " شبا که تو آغول گوسفندا می خوابیدیم ، چون میدونی که جنگل امنیت کافی نداره . برای دستشویی هم که دیگه جنگل دیگه و البته شش بسته دستمال مرطوب هم برده بودیم . دخترا هم اولش واسشون سخت بود ولی بعد کم کم عادت کردن و بهشون حسابی خوش گذشت " . در صورتم خنده ای همراه با تعجب نشسته بود و سعی میکردم حسرتم را پنهان کنم . گفتم : " روستا چطور بود ؟ شیر تازه خوردین ؟ " سرش را به علامت تایید تکان داد گفت : " شیر تازه که خوردیم هیچ ، نون محلی هم خوردیم . اونجا هیچ نونوایی نبود و هرکی باید نون خودش رو درست می کرد . جای خوبی بود . موقع برگشت هم مجبور شدیم به قسمت راه رو پشت کامیون بشینیم و بیایم " . سیب را پرت می کنم سمتش و او میگیرد . گفتم : " من هم خواستم کارهای زیادی بکنم ولی نشد بعضی هاش ، اما دفعه ی دیگه حتما میام ، حتما " . گفت :" دفعه ی بعد میریم کویر مرنجاب . بهت خبر میدم " . شروع می کند به خوردن . من هم میروم دوتا لیوان دیگر بیاورم .

2. حذف شد !

پ.ن : به هرکس سه بار فرصت داده می شود و بعد از آن دیگر زنده نیست !


برچسب‌ها: شات های زندگی من
+ آرش |یکشنبه 25 فروردین1392|ساعت |0:30| |

شب که باشد دیگر چه فرقی می کند کجای این عالم باشی . شب که باشد چه  فرقی می کند زیر آسمان کویر  باشی ، روی سقف خانه ای روستایی درون روستای مصر ، زیر آسمان تاریک شهر یا درون روستایی جدا افتاده از جاده ی چالوس . شب که باشد همه چی یک دست می شود .  پتوی مسافرتی را دور خودت می پیچی ، بسته ی سیگار را کش میری  ، دمپایی های ابری را می پوشی و میروی درون باغ پرتقال . چراغ های باغ همگی خاموش . زوزه ی سگ ها باغ . صدای ناله ی باد میان شاخ و برگ درختان . روی تخت چوبی وسط باغ دراز میکشی ، جعبه ی سیگار را باز میکنی ، نخی روشن میکنی و ذل میزنی به آسمان . ستاره هایش بیشتر از ستاره های آسمان تهران است . سرخی سر سیگارت را میگذاری کنار نور ستاره و نگاهش میکنی . ذهنت  خالی تر از همیشه است . به این فکر میکنی که تمام این یک هفته ای که قرارست اینجا بمانی را ، مثل دیشب و امشب ، هر شب بیایی اینجا و به صدای باغ و ستاره ها گوش دهی . سکوت و صدای باد . سکوت صدای سوختن کاغذ سیگار . صدای در می آید . صدای پا . می آیند کنارت می نشینند . یکیشان شیشه ای راکی دستش است  و دیگری قلیان شیر . گویا قرار است اتفاقات جالبی بیوفتد . بلند می شوی و کناری مینشینی . می آیند کنارت می نشینند . لبخندی کش دار میزنی . ظرف یخ را میگیری و شروع میکنی به تقسیم قالب های یخ و ریختنشان درون لیوان ها . پیک اول را که می خوری بوی پرتقال ، تازه به مشامت میرسد . انگار که تا الان حس بویایی وجود نداشت .  سیگاری روشن میکنی و میدهی به یکی از آنها . یکی دیگر روشن میکنی برای دومی و سر قلیان رو عوض میکنی برای خودت . همیشه اینجور جمع ها رو بیشتر میپسندی تا جمع های شلوغ  که معلوم نمیشود چه کسی مزه های کوفتی را می خورد و چه کسی شیشه را سر میکشد . صدای زوزه ی سگ ها بلندتر نزدیکتر میشود . پیک دوم را میزنی و سیگاری روشن میکنی . از کار و درس و اینجور چیزها حرف میزنی . این که چجوری بحث کشیده میشود سمت کارهای کرده و نکرده ، متوجه نمی شوی . بحث عوض می شود و میرسد به آدم های درون زندگی . می ترسی . از آدم های جدید می ترسی . از رابطه های جدید می ترسی . هرکسی را راه نمیدهی . همین دیشب بود که روی همین تخت دراز کشیده بودی و یکی یکی شماره هایی که به نظرت دیگر بدرد نمی خورند را پاک کرده بودی . سال جدید را با خانه تکانی گوشی ات شروع کرده بودی . یکی یکی آدم های زندگی ت را خط زده بودی و از لیست گوشی پاکشان کرده بودی . میترسی . میترسی چون چیزهای واقعی ترسناکن . اگر واقعی نباشن ترسی نیست . آدم های واقعی ، رابطه های واقعی ، عشق های واقعی . میترسی و صدای زوزه ی سگ ها بلندتر میشوند . احساس میکنی درست پشت سرت نفس میکشن . اما هنوز جرات برگشتن و نگاه کردن نداری . پیک سوم را یک ضرب بالا میکشی و برمیگردی . باغ خالی ست . برگ درختان آرام آرام تکان می خورند . نفسی عمیق میکشی و شروع میکنی به دود کردن قلیان . ساعت از نیمه شب گذشته و صدای ضبط  داخل ویلا تمام محوطه را پر میکند .


+ آرش |شنبه 17 فروردین1392|ساعت |23:57| |

                                  

کف حال ِ خانه اش دراز کشیده ام و عین بچه دبستانی ها آزمایش درس علوم را انجام میدهم . عبور نور از داخل دود . کف حال ِ خانه ش دراز کشیده ام و سیگار می کشیم . سیگار میکشم و وقتی دودش را بیرون میدهم عبور پرتوهای لوستر بالای سرم را از درونش نگاه می کنم . زیر سیگاری اش را کنار دستم روی فرش گذاشته است و خودش روی صندلی کناری ام نشسته است و کتابش را می خواند . سیگار بعدی را که روشن میکنم ، سرش را سمتم می چرخاند و از بالای عینکش نگاهم می کند و می گوید : پسر این سومیش ه که پشت سر هم کشیدی ! مطمئنی حالت خوبه ؟ . دود که محو میشه میگم : وقتی حالم خوب باشه سیگار میکشم وگرنه حال بد که بی حوصلگی و کلافگی واسم میاره و هیچ کاری بهم حال نمی ده . سرش را تکان میدهد . چند لحظه ای که می گذرد دوباره سوال می کند : خب حداقل بگو داری به چی داری فکر میکنی ؟؟ . ته سیگارم رو توی زیر سیگاری خاموش می کنم و شروع می کنم به تعریف کردن : " فکر می کنم که کجا برم سفر . یعنی وقتی پاسپورتم رو گرفتم کجا برم " . ابروهاش رو بالا داد و با تعجب نگاهم کرد . " وقتی پاسپورتم رو بگیرم احتمالا اولین جایی که برم صحرای کویر باشه " . با تعجب پرسید : صحرای کویر ؟ اونوقت کدوم کشورش ؟ . یه چند دقیقه ای فکر کردم تا گفتم : "  کدوم کشور ؟ نمیدونم ! شاید مراکش ، شایدم الجزایر . کشورش مهم نیست زیاد . تنها چیزی که می خوام اینه که برم اونجا . شدیدا احتیاج دارم به وقت گذروندن توی دشت " . همین طور که نگاهم می کرد گفت : زادگاه اصلی انسان . اولین تمدن ها ، اولین جنگ ها ، اولین اسطورها  و اولین داستان ها . زادگاه همشون طبیعت ه . ولی می خوای بری چه کار ؟ . انگشت اشاره ام را میگیرم سمت لوستر و در هوا تکانش می دهم . " میرم که آسمان رو ببینم . میرم که روزها تو کویر و دشت پیاده راه برم . میرم که یکم خودم باشم . یادته قبلا واسم افسانه ی هیدرا  رو تعریف کردی ؟ دارم میرم اونجا تا همه ی اینا رو به چشم ببینم . هرا ، هدرا ، اریون ، ثور  و ... . می خوام برم شمال تا جنوب آفریقا رو  بگردم . " شروع می کند به خندیدن . خنده اش که تمام می شود می گوید : شمال تا جنوب ش رو ؟ آره ؟ منم میام باهات ولی به شرطی که بعدش بریم قطب ! چون خیلی دلم می خواد شفق های قطبی رو ببینم . حالا نوبت من بود که بخندم . " سرمای قطب رو دوست دارم . رسم هاشون رو هم دوست دارم . مخصوصا اونی که گوزن رو می کشن و خون تازه ش  رو داغ  می خورن تا از سرما محفوظ بمونن . اون پنگون های خنگ رو دوست دارم . بریم ، کی بریم ؟ . عینکش رو گذاشت روی چشمهایش و کتابش را شروع کرد بخوندن . همین طور که کتاب رو ورق میزد گفت : تو فعلا برو سربازی  بیا ، بعد تصمیم میگیریم ! 

پ.ن : آخرین ضربه رو محکم بزن !

پ.ن : تو همیشه موندی وقتی هیچی موندنی نیست .


برچسب‌ها: شات های زندگی من
+ آرش |سه شنبه 6 فروردین1392|ساعت |23:37| |

چند وقت پیش دوستی عزیز سوالی پرسید . سوالی که روزها فکرم رو مشغول کرد . سوالی که از خیلی ها پرسیدم . سوالی که جواب دادن بهش در عین آسونی ، خیلی سخته . حالا این سوال رو از شما می پرسم :

اگه فقط یک بار اجازه خروج از کشور رو داشته باشین و بتونین به هرکجا که می خواین سفر کنین و بعدش تا آخر عمرتون هیچوقت نتونین جای دیگه ای سفر کنین و از کشور خارج شین ، کجا رو واسه سفر انتخاب می کنید ؟

+ توجه کنید فقط و فقط یک جا رو می تونین انتخاب کنید !

+ آرش |دوشنبه 28 اسفند1391|ساعت |15:9| |

                 

+ آرش |جمعه 25 اسفند1391|ساعت |23:48|

                            

چراغ ها هنوز روشن اند . خواب دیگر سراغی از چشمان شهر نمیگیرد . خانه اش را دوست داشت . نه ، نه ، بهترست بگویم از تمام خانه فقط این پنجره را دوست داشت . پنجره ای که ضلعی از دیوار خانه را به خود اختصاص داده است . دیواری تماما شیشه ای . مرزی بین غار تنهایی اش و دنیای بیرون . قبل از خوابیدنشان بود که برف ملایمی شروع به باریدن کرده بود و حالا با گذشت چند ساعت تمام لطافتش را از دست داده ُ تبدیل به کولاکی وحشتناک شده بود . گویا این زمستان سرد پایانی ندارد . زوزه های باد که شدت گرفت از خواب بیدار شد . لبه ی تخت نشست . سرش را میان دستانش گرفت و موهایش را چنگ زد . دقیقه ای که گذشت ، سرش را چرخاند و دخترک نگاهی کرد . دخترک آرام خوابیده بود ، با اینکه تمام ملحفه دورش پیچده بود اما هنوز هم قسمتی از بدنش عریان بود . لحظه ای به دخترک خیره شد . بلند شد و اتاق را ترک کرد . صندلی لهستانی قدیمی اش را از گوشه حال برداشت و با خود برد . برد و گذاشت روبروی پنجره . زیر سیگاری ، سیگار و فندک را پای صندلی گذاشت . روبروی پنجره ایستاده . ایستاده ُ به خودش خیره شد . به عادت همیشگی موقع خواب هیچ چیز نمی پوشید . دخترک هم از او یاد گرفته بود و البته این کار را دوست داشت . ایستاده بود و خودش را نگاه می کرد . خودش را یا خالکوبی های روی بدنش ؟؟ . نوشته هایی به زبان لاتین و فرانسه . روی صندلی نشست . سیگار را روی لب هایش گذاشت و فندک روشن شد . پک اول را که زد ، فندک را روی زمین پرت کرد . پای ش را روی پنجره گذاشت و صندلی را روی دو پایه اش بلند کرد . کولاک شدیدتر شده بود .  پک دوم را زد . نگاهش به خالکوبی سمت چپش افتاد . خالکوبی سینه ی سمت چپ . اسم بود . دیگر فقط یک اسم بود . سالها از آن روز میگذشت . از روزی که اسم دخترک را روی سینه اش ، درست روی قلبش تاتو کرده بود . هوای شرجی تایلند بود ، دخترک بالای سرش ایستاده بود و نگاه میکرد . درد داشت . حک کردن آن اسم روی بدنش . دردی که هیچگاه فراموش نکرد . ته سیگار رو خاموش کرد و بعدی را روشن . هنوز هم درد داشت . گذاشته بود بماند که آن روزها را فراموش نکند . وقتی نمی توانی چیزی را فراموش کنی ، بهترین راه تکرار آن است . همه چیزش شده بود "او " . بیشتر وقتها میدیدش . عطر تنش را میشنید . هنگام هم آغوشی تا " او " را تصور نمیکرد ، روحش ارضاء نمی شد . رفتنش و برگشتنش دو سالی طول کشید . دو سالی که نبود و بود . حالا اینجاست . کنارش . اما دیگر " او" ی سابق نیست . ته سیگار دوم را هم خاموش کرد . سومی را تازه روشن کرده بود که خرمنی از مو روی صورتش ریخت . نوایی خواب آلود کنار گوشش زمزمه کرد : شومینه و شوفاژها رو خاموش کردم ، میدونی که به سرما حساسم پس نزار تخت سرد شه . سرش را به سمت چپ چرخاند . صورتش میان خرمنی از موهای سیاه و صورت " او " آنسوی جنگل اسرار آمیز . پاهایش را که زمین گذاشت ، صندلی روی هر چهار پایه ش قرار گرفت . دخترک بی هیچ حرف و عشوه ای آمد و روی پاهایش نشست . نشست و گفت : اینجا برعکس تهران زمستونای سختی داره  ، آدم به یه چیز گرم تر شوفاژ و شومینه نیاز داره . به عکسش درون شیشه ذل زده بود . سیگار را گوشه لبهای دخترک گذاشت و بلندش کرد . لحظه ی به تصویر درون شیشه خیره شد . دخترک را جوری بغل کرده بود که خالکوبی سمت چپ نمایان نبود . کولاک هم تمام شده بود و باز برفی لطیف شروع به باریدن کرده بود .

پ.ن : 8 مارس مبارک . بدون هیچ حرف اضافه ای

 


برچسب‌ها: من در آن موقع ها
+ آرش |جمعه 18 اسفند1391|ساعت |2:37| |

1.   ... آرنج هایم را روی میز گذاشته ام و تمام سرم را بین دست هایم گرفته ام . موهایی بلند تر از حد معمول ، ریش هایی که دیگر هیچ شباهتی به ته ریش های همیشگی ام ندارد ، چشمانی قرمز و خط های پیشانی که روز به روز بیشتر میشوند . ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه ی روز چهاردم اسفندِ فِلان . سرم را لنگر کردم روی دست چپم و در حالی که چشم چپم نیمه بسته است ، با انگشت اشاره دست راست ، یکی یکی کلید های کیبورد را فشار میدهم . سیگار نیمه دود شده را گذاشته ام لبه ی میز و اگر از حدی جلوتر بیایم احتمالا خواهم سوخت . کِسل ، خسته ، بی حوصله و ... . خبری از گشت و گذارهای خیابانی نیست . خبری از قرارهای دوستانه نیست . خبری از خرید کوفت و زهرمار هم نیست ! . اصلا خبری از هیچ چیز و هیچ کس نیست . آخر سال لعنتی رسید . دوست داشتم فقط یک سال وجود داشت و این سال هیچوقت تمام نمیشد ! روزها یکی یکی می آمدند و میرفتند . آنوقت تمام اعتباری که به اعداد داده شده بود از بین میرفت . دیگر نه زمان مهم بود ، نه سال ها ، نه سن افراد و نه هرچیزی که با این اعداد مزخرف سر کار داشت . می آمدی ، زندگی میکردی ، میمردی و همه چی تمام میشد . همیشه همین طور میشد ، درست وقتی کلی فکر و ایده و کار توی ذهنم باشه ، نمیدونم کدوم رو انجام بدم و همیشه هیچ کدوم رو انجام نمیدم !  همیشه سرم را لنگر می کنم روی دست چپم و ذل میزنم به صفحه ی مانیتور . و چیزی که این دفعه فهمیدم اینه که " این رنگ آفیس چقدر بد رنگه ، طرف طراحش اصلا سلیقه نداشته "  ...

2. نوشته های بی سر و ته ، افت شدید توی نوشتن ، به زور هفته ای یه پست گذاشتن و .... . همه ی این ها رو خودم میدنم . شاید دلیل عمده ش اینه که طرح هامو از نوشتن بیرون کشیدم و بردم به تصویر سازی . ایده های عکاسی نو و از این جور حرفا . و البته باز مثل سابق خیلی از کارها رو روی کاغذ می نویسم که بمونن فقط برای خودم . :)

پ .ن : نه پیشنهاد آهنگ داریم ، نه عکس ، نه فیلم و نه هیچ چیز دیگه . عید رو برید خوش بگذرونید فعلا


+ آرش |سه شنبه 15 اسفند1391|ساعت |0:20| |

window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable }