504

چند وقت پیش دوستی عزیز سوالی پرسید . سوالی که روزها فکرم رو مشغول کرد . سوالی که از خیلی ها پرسیدم . سوالی که جواب دادن بهش در عین آسونی ، خیلی سخته . حالا این سوال رو از شما می پرسم :

اگه فقط یک بار اجازه خروج از کشور رو داشته باشین و بتونین به هرکجا که می خواین سفر کنین و بعدش تا آخر عمرتون هیچوقت نتونین جای دیگه ای سفر کنین و از کشور خارج شین ، کجا رو واسه سفر انتخاب می کنید ؟

+ توجه کنید فقط و فقط یک جا رو می تونین انتخاب کنید !

عید آن وقتست که تو باشی

                 

502

                            

چراغ ها هنوز روشن اند . خواب دیگر سراغی از چشمان شهر نمیگیرد . خانه اش را دوست داشت . نه ، نه ، بهترست بگویم از تمام خانه فقط این پنجره را دوست داشت . پنجره ای که ضلعی از دیوار خانه را به خود اختصاص داده است . دیواری تماما شیشه ای . مرزی بین غار تنهایی اش و دنیای بیرون . قبل از خوابیدنشان بود که برف ملایمی شروع به باریدن کرده بود و حالا با گذشت چند ساعت تمام لطافتش را از دست داده ُ تبدیل به کولاکی وحشتناک شده بود . گویا این زمستان سرد پایانی ندارد . زوزه های باد که شدت گرفت از خواب بیدار شد . لبه ی تخت نشست . سرش را میان دستانش گرفت و موهایش را چنگ زد . دقیقه ای که گذشت ، سرش را چرخاند و دخترک نگاهی کرد . دخترک آرام خوابیده بود ، با اینکه تمام ملحفه دورش پیچده بود اما هنوز هم قسمتی از بدنش عریان بود . لحظه ای به دخترک خیره شد . بلند شد و اتاق را ترک کرد . صندلی لهستانی قدیمی اش را از گوشه حال برداشت و با خود برد . برد و گذاشت روبروی پنجره . زیر سیگاری ، سیگار و فندک را پای صندلی گذاشت . روبروی پنجره ایستاده . ایستاده ُ به خودش خیره شد . به عادت همیشگی موقع خواب هیچ چیز نمی پوشید . دخترک هم از او یاد گرفته بود و البته این کار را دوست داشت . ایستاده بود و خودش را نگاه می کرد . خودش را یا خالکوبی های روی بدنش ؟؟ . نوشته هایی به زبان لاتین و فرانسه . روی صندلی نشست . سیگار را روی لب هایش گذاشت و فندک روشن شد . پک اول را که زد ، فندک را روی زمین پرت کرد . پای ش را روی پنجره گذاشت و صندلی را روی دو پایه اش بلند کرد . کولاک شدیدتر شده بود .  پک دوم را زد . نگاهش به خالکوبی سمت چپش افتاد . خالکوبی سینه ی سمت چپ . اسم بود . دیگر فقط یک اسم بود . سالها از آن روز میگذشت . از روزی که اسم دخترک را روی سینه اش ، درست روی قلبش تاتو کرده بود . هوای شرجی تایلند بود ، دخترک بالای سرش ایستاده بود و نگاه میکرد . درد داشت . حک کردن آن اسم روی بدنش . دردی که هیچگاه فراموش نکرد . ته سیگار رو خاموش کرد و بعدی را روشن . هنوز هم درد داشت . گذاشته بود بماند که آن روزها را فراموش نکند . وقتی نمی توانی چیزی را فراموش کنی ، بهترین راه تکرار آن است . همه چیزش شده بود "او " . بیشتر وقتها میدیدش . عطر تنش را میشنید . هنگام هم آغوشی تا " او " را تصور نمیکرد ، روحش ارضاء نمی شد . رفتنش و برگشتنش دو سالی طول کشید . دو سالی که نبود و بود . حالا اینجاست . کنارش . اما دیگر " او" ی سابق نیست . ته سیگار دوم را هم خاموش کرد . سومی را تازه روشن کرده بود که خرمنی از مو روی صورتش ریخت . نوایی خواب آلود کنار گوشش زمزمه کرد : شومینه و شوفاژها رو خاموش کردم ، میدونی که به سرما حساسم پس نزار تخت سرد شه . سرش را به سمت چپ چرخاند . صورتش میان خرمنی از موهای سیاه و صورت " او " آنسوی جنگل اسرار آمیز . پاهایش را که زمین گذاشت ، صندلی روی هر چهار پایه ش قرار گرفت . دخترک بی هیچ حرف و عشوه ای آمد و روی پاهایش نشست . نشست و گفت : اینجا برعکس تهران زمستونای سختی داره  ، آدم به یه چیز گرم تر شوفاژ و شومینه نیاز داره . به عکسش درون شیشه ذل زده بود . سیگار را گوشه لبهای دخترک گذاشت و بلندش کرد . لحظه ی به تصویر درون شیشه خیره شد . دخترک را جوری بغل کرده بود که خالکوبی سمت چپ نمایان نبود . کولاک هم تمام شده بود و باز برفی لطیف شروع به باریدن کرده بود .

پ.ن : 8 مارس مبارک . بدون هیچ حرف اضافه ای

 

500+1

1.   ... آرنج هایم را روی میز گذاشته ام و تمام سرم را بین دست هایم گرفته ام . موهایی بلند تر از حد معمول ، ریش هایی که دیگر هیچ شباهتی به ته ریش های همیشگی ام ندارد ، چشمانی قرمز و خط های پیشانی که روز به روز بیشتر میشوند . ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه ی روز چهاردم اسفندِ فِلان . سرم را لنگر کردم روی دست چپم و در حالی که چشم چپم نیمه بسته است ، با انگشت اشاره دست راست ، یکی یکی کلید های کیبورد را فشار میدهم . سیگار نیمه دود شده را گذاشته ام لبه ی میز و اگر از حدی جلوتر بیایم احتمالا خواهم سوخت . کِسل ، خسته ، بی حوصله و ... . خبری از گشت و گذارهای خیابانی نیست . خبری از قرارهای دوستانه نیست . خبری از خرید کوفت و زهرمار هم نیست ! . اصلا خبری از هیچ چیز و هیچ کس نیست . آخر سال لعنتی رسید . دوست داشتم فقط یک سال وجود داشت و این سال هیچوقت تمام نمیشد ! روزها یکی یکی می آمدند و میرفتند . آنوقت تمام اعتباری که به اعداد داده شده بود از بین میرفت . دیگر نه زمان مهم بود ، نه سال ها ، نه سن افراد و نه هرچیزی که با این اعداد مزخرف سر کار داشت . می آمدی ، زندگی میکردی ، میمردی و همه چی تمام میشد . همیشه همین طور میشد ، درست وقتی کلی فکر و ایده و کار توی ذهنم باشه ، نمیدونم کدوم رو انجام بدم و همیشه هیچ کدوم رو انجام نمیدم !  همیشه سرم را لنگر می کنم روی دست چپم و ذل میزنم به صفحه ی مانیتور . و چیزی که این دفعه فهمیدم اینه که " این رنگ آفیس چقدر بد رنگه ، طرف طراحش اصلا سلیقه نداشته "  ...

2. نوشته های بی سر و ته ، افت شدید توی نوشتن ، به زور هفته ای یه پست گذاشتن و .... . همه ی این ها رو خودم میدنم . شاید دلیل عمده ش اینه که طرح هامو از نوشتن بیرون کشیدم و بردم به تصویر سازی . ایده های عکاسی نو و از این جور حرفا . و البته باز مثل سابق خیلی از کارها رو روی کاغذ می نویسم که بمونن فقط برای خودم . :)

پ .ن : نه پیشنهاد آهنگ داریم ، نه عکس ، نه فیلم و نه هیچ چیز دیگه . عید رو برید خوش بگذرونید فعلا


500


شروع کردم به خواندن یکی یکی اسم هایشان . بعضی هایشان به زبان فرانسوی نوشته شده بود و بخاطر همین در تلفظ و فهمیدنشان مشکل داشتم . اینکه چرا کتاب های فلسفی را بین کتاب های رمان گذاشته  یا اینکه چرا کتابهای درسی در پایین ترین قفسه چیده و گرد و خاک رویش را هیچگاه نگرفته .  اینکه چرا هیچکدومشان براساس هیچ نظم و ترتیبی چیده نشده همیشه تعجبم را برمی انگیخت . بوی قهوه تمام فضا را پر کرده . بوی قهوه همراه با بوی کتاب ، معجونی باور نکردنی ست . صدای دستگاه که بلند می شود ، برمیگردم و نگاهش میکنم . پیانوی چوپین یکی از خارق العاده ترین کارهایی ست که در تمام عمرم شنیده ام . کنارش مینشینم و نگاهش میکنم . قهوه می خوریم ، سیگار میکشم . حرف میزنیم و فقط گوش می دهم . حرفش که تمام میشود ، سرم را می چرخانم و عکسی که کنار کتابخانه گذاشته  را نگاه می کنم . تازه یادم می افتد که چیدمان کتاب هایش برایم عجیب است . نگاهش نمی کنم . همین طور که نگاه سمت کتاب خانه است می گویم : اینا بر چه اساسی چیده شده ؟ چرا من نمیفهمم ؟ . سرش را سمت نگاهم میچرخاند . خیره می شود به کتابخانه ی قدیمی . خنده دیگر بر لبانش نیست . آرام سرش را سمتم میچرخاند . چشم هایش بسته ست . لحظه ی مکث می کند و کمی بعد می گوید : اگه قرار باشه یکی رو از بین ببری ، چی کار میکنی ؟ میکشیش ؟ همه ی هستی ش رو مگیری و پرتش میکنی تو خیابون ؟ میزنیش ؟ آبروش رو میبری ؟ چی کار میکنی آرش ؟ بهم بگو پسر جوون . غیرمنتظره ترین سوال ممکن رو ازم پرسید . تمام فکرهای ممکن از توی ذهن گذشت . چند دقیقه ای گذشت تا جواب دهم . ذل زدم به چشم هایش و گفتم : اول باهاش دوست میشم ، بهش قدرت میدم ، اعتبار میدم ، تبدیلش می کنم به آدمی که بین همه شاخص باشه و همه بهش احترام بزارن ، بعد کم کم شروع می کنم به گرفتن چیزهایی که دوسشون داره ، همون بالا نگهش می دارم ولی تمام لذت های زندگیش رو میگیرم ازش ، مجبورش میکنم وانمود که هیچیش نیست ولی در حال له شدن باشه ، همین وانمود کردن یه روزی میکشتش . ابروهایش رو بالا انداخت و سرش را تکان داد . نگاهم می کند . لبخندی شیطنت بار روی لبانش نشست . بلند بلند خندید و گفت : تو پسر خودمی بچه جووونم . بغلم می کرد . در گوشش آروم گفتم : حالا چه ربطی به چیدن کتابها داشت ؟ . جعبه ی سیگار رو برداشت . سیگاری روشن کرد ، یکی هم برای من روشن کرد . پک اول را که زد ، گفت : همون که خودت گفتی ، اونایی که می خرم رو دوست دارم ، از بقیه جدا میکنم ، میارمش اینجا توی کتابخونه ی خودم ، اونوقت اگه ارزش داشته باشه میزارمش بهترین جای کتابخونه اگر هم نه که میزارمش بدترین جای کتابخونه م ، اونوقت دیگه نه کسی می خونتش و نه کسی بهش احترام میزاره ، اینجوری میشه که از بین میره . می خندم . لبخند میزنه . سیگار میکشیم و حرف میزنیم . راجب همه چی .

امروز که داشتم کتابخونه ام را گرد گیری میکنم . کتاب ها را ورق میزدم . نوشته ای دیدم که رویش نوشته بود : کتابها را بریز دور ، هیچ چیز درونشان نیست ، همچی درون توست ، هرچی را که دوست داری درون آنهاست ، هرچی رو که دوست داری رو میخونی و یاد میگیری ولی زندگی اینها نیست ! نذار کتاب ها بجای تو فکر کنن ، آنها را دور بریز و از نو یاد بگیر .

پ.ن : قسمتی دیگر از این نوشته را اینجا بخوانید  :)

پ.ن : شاهکاری از پالت به نام : والس شماره یک

پ.ن : و این همه شماره پانصد :) مرسی از همگی