شروع کردم به خواندن یکی یکی اسم هایشان . بعضی هایشان به
زبان فرانسوی نوشته شده بود و بخاطر همین در تلفظ و فهمیدنشان مشکل داشتم . اینکه
چرا کتاب های فلسفی را بین کتاب های رمان گذاشته یا اینکه چرا کتابهای درسی در پایین ترین قفسه
چیده و گرد و خاک رویش را هیچگاه نگرفته . اینکه چرا هیچکدومشان براساس هیچ نظم و ترتیبی
چیده نشده همیشه تعجبم را برمی انگیخت . بوی قهوه تمام فضا را پر کرده . بوی قهوه
همراه با بوی کتاب ، معجونی باور نکردنی ست . صدای دستگاه که بلند می شود ،
برمیگردم و نگاهش میکنم . پیانوی چوپین یکی از خارق العاده ترین کارهایی ست که در
تمام عمرم شنیده ام . کنارش مینشینم و نگاهش میکنم . قهوه می خوریم ، سیگار میکشم
. حرف میزنیم و فقط گوش می دهم . حرفش که تمام میشود ، سرم را می چرخانم و عکسی که
کنار کتابخانه گذاشته را نگاه می کنم . تازه
یادم می افتد که چیدمان کتاب هایش برایم عجیب است . نگاهش نمی کنم . همین طور که
نگاه سمت کتاب خانه است می گویم : اینا بر چه اساسی چیده شده ؟ چرا من نمیفهمم ؟ .
سرش را سمت نگاهم میچرخاند . خیره می شود به کتابخانه ی قدیمی . خنده دیگر بر
لبانش نیست . آرام سرش را سمتم میچرخاند . چشم هایش بسته ست . لحظه ی مکث می کند و
کمی بعد می گوید : اگه قرار باشه یکی رو از بین ببری ، چی کار میکنی ؟ میکشیش ؟
همه ی هستی ش رو مگیری و پرتش میکنی تو خیابون ؟ میزنیش ؟ آبروش رو میبری ؟ چی کار
میکنی آرش ؟ بهم بگو پسر جوون . غیرمنتظره ترین سوال ممکن رو ازم پرسید . تمام
فکرهای ممکن از توی ذهن گذشت . چند دقیقه ای گذشت تا جواب دهم . ذل زدم به چشم
هایش و گفتم : اول باهاش دوست میشم ، بهش قدرت میدم ، اعتبار میدم ، تبدیلش می کنم
به آدمی که بین همه شاخص باشه و همه بهش احترام بزارن ، بعد کم کم شروع می کنم به
گرفتن چیزهایی که دوسشون داره ، همون بالا نگهش می دارم ولی تمام لذت های زندگیش
رو میگیرم ازش ، مجبورش میکنم وانمود که هیچیش نیست ولی در حال له شدن باشه ، همین
وانمود کردن یه روزی میکشتش . ابروهایش رو بالا انداخت و سرش را تکان داد . نگاهم
می کند . لبخندی شیطنت بار روی لبانش نشست . بلند بلند خندید و گفت : تو پسر خودمی
بچه جووونم . بغلم می کرد . در گوشش آروم گفتم : حالا چه ربطی به چیدن کتابها داشت
؟ . جعبه ی سیگار رو برداشت . سیگاری روشن کرد ، یکی هم برای من روشن کرد . پک اول
را که زد ، گفت : همون که خودت گفتی ، اونایی که می خرم رو دوست دارم ، از بقیه
جدا میکنم ، میارمش اینجا توی کتابخونه ی خودم ، اونوقت اگه ارزش داشته باشه
میزارمش بهترین جای کتابخونه اگر هم نه که میزارمش بدترین جای کتابخونه م ، اونوقت
دیگه نه کسی می خونتش و نه کسی بهش احترام میزاره ، اینجوری میشه که از بین میره .
می خندم . لبخند میزنه . سیگار میکشیم و حرف میزنیم . راجب همه چی .
امروز که داشتم کتابخونه ام را گرد گیری میکنم . کتاب ها را
ورق میزدم . نوشته ای دیدم که رویش نوشته بود : کتابها را بریز دور ، هیچ چیز
درونشان نیست ، همچی درون توست ، هرچی را که دوست داری درون آنهاست ، هرچی رو که
دوست داری رو میخونی و یاد میگیری ولی زندگی اینها نیست ! نذار کتاب ها بجای تو
فکر کنن ، آنها را دور بریز و از نو یاد بگیر .
پ.ن : قسمتی دیگر از این نوشته را اینجا بخوانید :)
پ.ن : شاهکاری از پالت به نام : والس شماره یک
پ.ن : و این همه شماره پانصد :) مرسی از همگی