606
هیچ کس برایش آشنا نیس . مثل دوران کودکی ، از سر کوچه تا در خانه قدم هایش را میشمارد . یک ، دو ، سه ، ...، هفده . بالای درب ورودی لامپی شکسته آویزان است . چفدر تبلیغ به در و دیوار صندوقچه خاطرات بچگی ش چسبانده اند . کلید در مغزی در می چرخد و صدای باز شدن زبانه تمام خاطرات را زنده می کند . لعنتی . چند ساله گذشته ؟ اوووففف . کی باورش می شد خونه ای که پر از سر و صدا بود و پر بود از بچه ی قد و نیم قد و کلی آدم بزرگ ، حالا شده خونه ی متروکه محله ای نوساز که بوی تعفن آدم های تازه به دوران رسیده ش همه ی فضا رو پر کرده . قدم هایش را روی قبض های قدیمی و تاریخ گذشته آب و برق و ... می گذارد و وارد می شود . مامان ؟ بابا ؟ کسی هست ؟ . لعنتی . کاش بودین . کاش یکی میومد پیشواز . ملحفه های سفید ، خونه ی خاک گرفته ، اینجا امپراطوری عنکبوت هاست . لعنتی . چرا نمی خوای قبول کنی تو هم مثل خونه ی بچگی هات فراموش شدی . ترک شدی . کلید را قبل از چرخاندن در مغزی در ، بیرون میکشد و بدون نگاه کردن به در و دیوار بجا مونده از خاطرات بچگی اش ، محل را ترک می کند . تو هم مُردی .