546

گاهی وقتها باید کسی باشد که بعد مدتها تو را به خودت باز گرداند . گاهی وقتها باید کسی باشد تا یادت نرود چه کارها که نمیکردی . گاهی وقتها یادت میرود چقدر ازش دوری و این هزاران کیلومتر فقط با پیامی از بین میرود . گاهی وقتها یک دوست با این که مدتها ازش خبر نداری تو را غافلگیر می کند ، تو را شرمنده می کند . گاهی وقتها نه ، همیشه باید باشد . یک پرتغالی که تو را توت فرنگی صدا کند و تو بخندی که چرا انقدر مثل من خل و چلی آخه ؟ . راستی پرتغالی شنیده ام باز هوای لندن بارونیست و نمی شود خیابان هایش را پیاده گز کرد :(

                    

پ.ن : پست قبل هیچ یک از صد و خورده ای نظرش تایید نشد . چون بالای 70 درصد نظرها خصوصی بود و تیم کافه تصمیم گرفتند که آن ها را نمایش ندهند . فدای انگشتانتان که این همه تایپ کردید و مرا مدیون خود کردید :)

545

بیاید کمی به من کمک فکری دهید . چون اصولا شما بهتر میبینید . پس لطفا جواب دهید : )

اگر قرار باشد روزی یک کافه داشته باشید :

1 . فضا را چه مدلی طراحی میکردید (دکور) ؟ 2. چه ایده هایی برای یک کافه ی خوب دارید ؟ 3 . نوشیدنی محبوب شما چیست ؟ 4 . میزها و رومیزی ها را چه مدلی انتخاب میکردید ؟5. منوی کافه را از چه چیزهایی پر میکردید ( محبوب ترین ها ) ؟ 6. ایرانی یا خارجی ؟

از هر ایده ی خوبی استقبال میکنیم پس فقط به این چند سوال اکتفا نکنید  . به بهترین ایده ها بعد از افتحاح اشتراک یکساله داده خواهد شد . با تشکر .

پ.ن : میدانم تایپ کردن جواب و ایده ها چقدر سخت است ، بخاطر همین واقعا شرمنده ام میکنید : )

544

                               

روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:

- بی زحمت .... مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.

روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدم ها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آن‌ها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، امام چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدم‌ها بی‌دوست مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟

روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علف‌ها می نشينی. من از گوشه‌ی چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه‌ی سوتفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشينی.


+ اولین صفحه ی کتاب نوشته است : " محبوب ترین کتاب ، برگزیده ی مردم قرن بیستم ، کتاب قرن "


پ.ن : 23 بار کتاب رو خوندم ، ولی هنوز لازم دارم باز هم بخونمش :)

543

آیا می دانید " کتاب قرن " یا بهتر بگم " کتاب برگزیده قرن بیستم " کدام کتاب است ؟

لطفا قبل سرچ در اینترنت جواب دهید .

+جواب های صحیح در آخر تایید میشوند . نگران نباشید

542

             

پله ها را در تاریکی به آرام ترین شکل ممکن پایین میروم  . چراغ قرمز رنگ تابلوی Exit بالای سرم خاموش و روشن میشود . در را هُل میدهم و خارج میشوم . نیمه های شهریور است و نسیم که هیچ ، از باد گرم هم خبری نیست . حسی درونم است که مفهومش را نمیفهمم . اول فکر میکنم گشنه ام شده و باید چیزی بخورم ، کمی که راه میروم میفهمم نه ، گویا تشنه ام است . بعد حس میکنم که که نفس کشیدن برایم سخت شده . این حس ها را یادم است . باید دوباره سیگار بکشم . نه ماه بیشتر است که دیگر نمیکشم یا بهتر است بگویم " نمی کشیدم " . ریه هایم داغون بود . از دکه ی سر خیابان یک نخ میخرم و آتش میزنم . جریان دوباره اکسیژن را داخل رگ هایم حس میکنم . هوا تاریک شده است . شب را دوست دارم . بگمانم در این دنیا کسی نباشد که شب را دوست نداشته باشد . آدمها حال خوب را مدیون همین شب هستند . اصلا هم بعید نیست ، وقتی دو سوم بدنت را آب تشکیل داده باشد ، باید هم وقتی ماه بالا می آید منقلب شوی . بهترین آهنگ ها را در شب گوش میدهی ، بهترین فیلم ها را شب میبینی ، بهترین حس ها را شب تجربه میکنی ، بهترین کتابهایت را شب ها می خوانی و خیلی های دیگر . سیگار که تمام میشود هندزفری را داخل گوشم میگذارم و آهنگ را پِلی میکنم . "  آی بارون پاییزی که از آسمون میریزی ، یه دریا اشک میاری ، رو برگ های زرد میرزی ، صدتا افسانه داری ، هزارتا افسانه داری ، به من بگو اونو ندیدی ؟ " . ولیعصر را دوست دارم . بیشتر از تمام خیابانهای دیگر . روبروی مغازه ای که وسایل کوهنوردی میفروشد می ایستم و نگاه میکنم . خرجم در این ماه زیاد بوده و باید دور وسایل کوهنوردی را خط بکشم فعلا . قیمت شلوار و کوله ها را میپرسم و با تخمین زدن خودم به این نتیجه میرسم که حدود پانصد تومان برایم خرج برمیدارد که تکمیل کنم وسایلم را . خرجم در این تابستان زیادتر از هروقت دیگری ست و البته تمامش تقصیر آن دوربین تازه ام است . چهار تومن پول اون و پونصدتا هم پول این . بیخیال میشوم میروم تا یکی دو ماه دیگر . پایین کافه ی مورد علاقه ام می ایستم و نگاهش می کنم . آخ گرامافون لعنتی دلم چقدر برایت تنگ شده . کاش دکورت را هیچوقت عوض نمی کردی . یاد دیالوگ فیلم میافتم " اینجا همه چیز رو میکوبن . چه ساختمون باشه ، چه حال خوب " . آخ که چقدر دلم می خواهد یک بار دیگر این فیلم را ببینم .

پ.ن : این که بعد چند وقت کتاب " درباره عکاسی " سوزان سانتاگ رو تموم کردم در نوع خودش حرکت خیلی خوبی بود .

پ.ن : یه آمار بدین ببینم چند نفره شما توی فیس بوک با من دوست هستید که من واسه نوشته هام رمز بزارم :)

541

           

درست از جایی شروع میشود که آخرین مشتریان میروند . شب شده و هنوز چند ساعتی تا بستن کافه ی قدیمی وقت هست . پشت میز قدیمی مینشیند و کتلت ش را سفارش میدهد . میز و صندلی هایش مرا یاد کافه نداری می اندازد . سکوت شاید آخرین چیزی باشد که بتوان درون کافه های تهران پیدایش کرد و اینجا کاملا ساکت است . درست از همینجا شروع میشود . دایی ظرف کتلت را رو به رویش قرار میدهد و  میرود و تابلوی "بسته است " را پشت شیشه ی ورودی قرار میدهد . آهنگ شروع میشود " وقتی میای صدای پات از همه جاده ها می آید ... انگار نه یه شهر دور که از همه دنیا میاد ... تا وقتی در باز میشه لحظه ی دیدن میرسه ... هرچی که جاده ست رو زمین به سینه ی من میرسه " . دایی پشت پیشخوان خودش را سرگرم میکند . در باز می شود . امیر پشت به در ، در حال خوردن کتلت هایش است . با او همذات پنداری میکنم شدید . عطرش ، صدای پایش و حرم نفس هایش ، همیگی را میشناسد . مگر میشود فراموش کند . اصلا مگر میشود آدم کسی را دوست داشته باشد و وجودش را احساس نکند ؟ . امیر می داند ، می دانم که احساسش میکند . ده سال برای ندیدن که چیزی نیست . ده سال زندگی کردن با کسی دیگر که چیزی نیست . کافیست کسی که دوستش داری ، کسی که با تمام وجود دوستش داری پشت سرت باشد تا تمام این ده سال را در لحظه ای فراموش کنی . امیر هم مثل من غُد است . نمی خواهد نشان دهد که چقدر خوشحال است . " ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم .... اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام میرسم " . عشق زمانی شروع میشود که دیگر نمی توانی توی صورتش نگاه کنی . نازلی روبرویش می نشیند . لعنتی . درکش میکنم . این ظاهرا بی تفاوت بودنش را . این عصبی لقمه جویدنش را . این بی محلی به حرف های نازلی را . همه را می شناسم . حرفش . حرف نازلی را دوست داشتم . آنجا که ذل زد توی چشم عشقش و گفت : " شنیدم با شیرین ازدواج کردی . عشق یعنی حالت خوب باشه ، خوشحالم که حالت خوبه " . چشم هایم را برای لحظه ای می بندم . عشق یعنی حالت خوب باشه . سرم را میچرخانم و از او و دوستش میپرسم : تو اگه بودی کدوم رو انتخاب میکردی ؟ تعهد یا عشق ؟ . هردو تعهد را انتخاب کردند . به پرده ی سینما ذل میزنم . پس چرا من همیشه عشق را انتخاب میکنم ؟ . لعنتی این فیلم زیادی برایم خوب بود . همذات پنداری شدیدی میکردم . باید چند بار دیگر ببینمش .

پ.ن : شما کدام را انتخاب میکنی ؟

پ.ن : انتخاب آهنگ از این بهتر نمیشد باشه . " سوغاتی " از هایده

540

برای سالروز تولدش . برای او . برای او که این پست را بیشتر از همه دوست داشت :)                  

کتابخانه ای شلوغ ُ نامنظم . صندلی لهستانی قدیمی  . میزی زوار در رفته با کلی خرت و پرت بر رویش . تختی دو نفره با ملحفه ای سفید ُ چروک  که بیشتر وقتا زنی زیبا  را در خورد بلعیده است . پنجره ای به وسعت ظلعی از دیوارهای اتاق که مرز بین من و دنیای بیرون است  . تمام اثاثیه اتاق همین ها بود . می گویم بود چون دیگر نیست . دیگر نیست چون کتابخانه را فروختم ، صندلی را آتش زدم  و میز را به گوشه ای از حال بردم . امشب هم مثل تمام شب های دیگر که بعد از هم آغوشی با تو بدن خیس عرق کرده ام  را به  پنجره رساندم که سیگاری روشن کنم و کمی وقت بگذرانم تا از حمام نیمه شب باز گردی  ، یادت افتادم . چفت پنجره سکوت شب را شکست . پنجره باز شد ُ نسیم خنک پاییزی بدنم را نوازش کرد . موهای تنم سیخ می شوند درست مانند زمانی که اولین بار نوک انگشتانت را روی بدنم بازی دادی . خیابان خلوت است . شهر در اوایل پاییز چه رویایست . زمان جنگیدن طبیعت بر سر هستی و نیستی . زمان شکست طبیعت و نابودی درختان . سیگار مورد علاقه م را روشن می کنم . چرا یاد تو افتادم ؟ . تو که اینجا در چند متری من زیر دوش آب هستی ، پس چرا تو ؟ . چند قرنی ست که می شناسمت . ما از دست هم به همدیگه پناه آوردیم . من با دل تو چه کردم ؟  تو که عاشق او بودی درست مثل من که عاشق او بودم . یادت هست . سال ها قبل درجغرافیای عشق . در آن کافه روبرویم نشسته بودی با شالی سبز رنگ و از من خواستی برایت داستانی بنویسم که هم عاشقانه باشد و هم سیاه . امیدوارم فراموش کرده باشی . برایت داستانی نوشتم راجب پسرکی هجده ساله که عاشق دختری بزرگتر از خود شد . دختر سرطان گرفتُ  پسر مرد . پسر شب گردی دیوانه شد . داستان  را خواندی و گریه کردی . داستان را خواندی و رفتی . بی هیچ حرفی . من ماندم و قهوه ای سرد ، کافه ای شلوغ  و چشمان پرسشگر اطرافیان . هیچوقت بعدش را برایت تعریف نکردم . خودت بعدش بودی . از آن موقع سالها می گذرد . تو دیگر گریه نکردی یعنی نگذاشتم که گریه کنی . در این سال ها هروقت که ناراحت میشدی چشم هایت را می بوسیدم . صورتت را . لب هایت را . گردنت را . حتی پشت گوش هایت ، نقطه ضعف بدنت اینجاست . آنقدر این کار را ادامه میدادم که ناراحتی جایش را به حسی آتشین میداد . ولی بجای تو ، من هزار هزار بار گریه کردم . بعد هر هم آغوشی که کنار پنجره می ایستادم ُ سیگاری می کشیدم ، کسی کنارم زار میزد ، مشت به دیوار می کوفت و من  فقط انعکاسش را درون شیشه می دیدم . من عاشقت نیستم این را بارها گفته ام  ولی بی تو زندگی را توان نیست . هیچ انسانی عاشق اکسیژن نیست ولی بی وجودش میمیرد . تو عاشقی ولی بی من زندگی می کنی . همه ی انسان ها خورشید را دوست دارند ولی شب را به خوش گذرانی می گذرانند . دنیای من و تو یکی ست با این تفاوت که تو برایم خدای اروتیکی و من هیچ . شاید هم باشم ، نمی دانم . اگر لائیک نبودم تا بحال هزار بار با تو ازدواج می کردم . هر شب و هر روز . به گمانم دوش گرفتنت تمام شد . صدای آب را دیگر نمی شنوم . حوله را از روی صندلی بر میدارم به استقبالش میروم . کنار درحمام به دیوار تکیه میدهم . در که همیشه باز است ، منتظرم تا بیاید . تنش را خشک می کند . موهای خیس اش را پشت سرش میبندد . می خندم . خودت را بپوشُن دختر، زشته !! . با شیطنت نگاهم می کند . می گوید : چیزی نیست که ندیده باشی . حوله اش را باز می کند و روی رختکن می اندازد .حوله را ازم میگیرد ُ دور موهایش می پیچد . از کنارم رد میشود و سمت اتاق را می گیرد . مسخ می کندم ، کمی مکث می کنم ُ دنبالش میروم . لبه ی تخت می نشیند . حوله را از دور سر باز می کند ُ شروع به خشک کردن خرمن موهایش می کند . از پشت بغلش می کنم . گردنش را می بوسم . موهایش را از یک سمت به جلو جمع می کنم . پشت گردنش را می بوسم . آرام در گوشش نجوا می کنم : هیچ کس مثل من عاشق پرزهای بدنت نیست . حوله را از دستش میگیرم ُ آرام موهایش را خشک می کنم . چند لحظه ای هر دو سکوت می کنیم . حوله را از همان جا پرت می کنم روی صندلی . خودش را روی تخت می کشد و تکیه می دهد به بالای تخت . دستش را دراز میکند و از روی  پاتختی جعبه ی سیگار را بر می دارد . برای من هم روشن می کند . کنارش مینشینم . می گوید : فردا کلی کار داریم . باید دیوارهای اتاق ها را رنگ کنیم . باید قبل رفتن من  کلی از وسایل اینجا رو ببریم آنجا . سرم را سمتش می چرخانم . نمی دونم چرا بعد این همه سال ، ولی مرسی که تصمیم گرفتی با هم زندگی کنیم . تو تمام قصه ی منی . لبخند می زند . سیگارش را خاموش می کند . آرام میرود زیر پتو و من را نگاه می کند . ته سیگار را داخل لیوان پرت می کنم ُ چراغ را خاموش .می چرخد . از پشت بغلش که می کنم سرما تمام وجودم را فرا می گیرد . لاله ی گوشش را آرام گاز می گیرم  . همیشه عادت داری تو خونه لباس نپوشی ؟ . بلند بلند می خندد . بین خنده ها می گوید : به تو که خوش می گذره . گردنش را گاز می گیرم . یادت باشه رفتی ایران سلام من ُ بهش برسونی  . خنده اش قطع می شود . حرفی نمی زند . نمی دانم شاید به تو فکر می کند . شاید هم .... .

(نوشته شده در شهریور 1391 )

539

خدا برگه ها را پخش می کند . بعد سه دست بازی بالاخره برگه ی مافیا دست من هم می افتد . خدا برگه ها را جمع میکند . همه با شک به همدیگر نگاه می کنند و خدا با خنده ای شیطنت بار همگی را زیر نظر دارد . شب اول . خدا میگوید همگی چشم ها را ببندیم . چشمم را میبندم و سرم را پایین می اندازم . از هم بازی خنگ بدم می آید و فقط امیدوارم این دست مافیا پیروز شوند . خدا می گوید شب اول است و مافیا چشم هایشان را باز کنند . چشم هایم را باز میکنم و هم بازی هایم را میبینم . تیم قویی داریم . مافیا باید زرنگ باشد . باید تظاهر را خوب بلد باشد . من در این کار استادم . می دانم چطور بقیه را گول بزنم . می دانم چطور همه را به جون هم بیاندازم و یک گوشه بایستم و نگاهشان کنم . خدا می گوید چشم ها بندید و صبح میشود . بازی شروع میشود . خوب یاد گرفته ام چطوری نظرها را به خود جلب نکنم و هر کاری دوست دارم انجام دهم و کار را بیاندازم به گردن دیگری . همه به هم شک دارند و کسی به من مضنون نیست . توی دلم می خندم . شادی میکنم . تمام ده نفرشان را یکی یکی حذف میکنم . برای مجبور شدن گروه اگر مجبور شوم خود زنی هم میکنم . شب دوم و سوم را فرار میکنیم و شهروندها را یکی یکی حذف میکنیم . اینکه کی گند زد را نمیدانم ولی یکی از ما را پیدا میکنند . تمام تلاشم را میکنم که نظرها را منحرف کنم تا زنده بماند . نمیشود . خدا میگوید کار مافیا تمام است . مرا خوب میشناسد . می خواهد اذیتم کند . توی دلم گفتم به همین خیال باش ، یادت باشه من هیچوقت نمی بازم . شب چهارم مرا پدر خوانده می کنند . دکتر را پیدا کرده ام . دکتر را میکشم و طفلک نمیداند باید خودش را نجات دهد که نمیدهد . اس ام اس برایم می آید . حواسم پرت می شود . ای کاش او هم اینجا بود . بازی بدون او برایم جذاب نیست . دلم مافیا بودن با او را می خواهد . این که یکی یکی همه را بکشیم . ما دو تا یه تیم را حریفیم . حواسم پرت است و نمی توانیم از مافیا دفاع کنم . یکی دیگرمان را پیدا می کنند . فقط دو نفرمان باقی مانده ایم . حواسم جمع نمیشود . شب که چشم ها را بسته ام به او فکر میکنم . اگر اینجا بود کی را می کشت ؟ . او هم زرنگ است . از خودش هم خوب دفاع میکند ، اصلا جای من او باید پدر خوانده میشد . من همیشه خودم را نجات داده ام اما او دیگران را هم نجات میدهم . می داند چطور مراقب دیگران باشد . شب آخر است و ما یکی را میکشیم . پیدایمان نمیکنن . به خدا میگوید که مافیا پیروز شده و کمی ناراحت است . به او اس ام اس میزنم که دوستت دارم شدید .


پ.ن : برای کسانی که مافیا بازی نکرده اند . اینجا را بخوانند