600
تلفیق دوباره ی کابوس قدیمی و دنیای حقیقی . ترس از دوباره مردن اما اینبار تنها نه . کمربند سرب ، کپسول هوا ، عینک و کفش غواصی ، همه چی اوکیه . توی چشمام ذل میزنه و میگه تا سه بشمار . یک . دو . از پشت پرتم میکنه تو آب . با تندترین حالتی که تا بحال به یاد دارم قلبم شروع به تپش میکنه . دوباره ذل میزنه تو چشمام . ازین تو نفس بکش و دهنی کپسول رو نشونم میده . نفسم بالا نمیاد . کمربند سرب لعنتی منو بیشتر میکشه تو آب . هی دوباره نفس بکش . نفس بکش . چند دقیقه ای میگذره تا همه چی عادی میشه . با شستش علامت میده که بریم پایین . همه جا ساکت میشه و من باز تند تند نفس میکشم . دنیای زیر آب ، مرجان ها و ماهی های آب شور . اقیانوس زیبا . گوشم سوت میکشه و من باز یادم میره نفس بکشم . میاد جلو و با علامت دست میپرسه حالم خوبه یا نه ؟ . بهش میگم خوبم و باز منو پایین تر میبره . هی از کی تاحالا نفس کشیدن انقدر سخت شده ؟ از وقتی که قدرش رو ندونستیم . می چرخیم و چیزهای جدیدی نشونم میده . اقیانوس یا صحرا !؟ . چه فرقی میکنه وقتی طبیعت زیبا بزرگترین خطر واسه انسانه . با علامت دست ازم میپرسه میشنوم صدا رو ؟ صدایی که واسم آشنا نیست . صدای اب یا ماهی ها ؟ میگم آره . جلو میره و منو میبره با خودش . کدوم کتاب بود که که توش نوشته بود : خدا زاییده ی ترس انسان از طبیعته !؟ . هی go up . با شستم بالا رو نشون دادم . روی صندلی های قایق تفریحی دراز کشیدم . باد زحمت خشک کردن تنم رو کشید . چشمام رو میبندم و به سمفونی باد و آب گوش میدم . ترس بهترین دوست آدمه بهتره باهاش قراری بگذاریم و قهوه ای بنوشیم . یکی از لذت های زندگیست وقتی برای زنده بودن تلاش میکنی .