514
هر آدم روشنفکری در دنیای مجازی ، یک دی..س است در دنیای واقعی !
پ.ن : کسایی که زور میزنن روشنفکرتر نشون بدن ، بدترن . اگر میتوانید استثناء بیاورید !
هر آدم روشنفکری در دنیای مجازی ، یک دی..س است در دنیای واقعی !
پ.ن : کسایی که زور میزنن روشنفکرتر نشون بدن ، بدترن . اگر میتوانید استثناء بیاورید !

این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست . صدایی نمی آید . عوارضش را مرور می کنی . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . دستت نه ، تمام بدنت میلرزد . دراز کشیدی . خوابیدی که شاید بهتر شود . سکوت لعنتی تمام خانه را پر کرده . ساعت دیواری هم با آن صدای مزخرفش . تیک تاک . تیک تاک . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست که خفه اش کند ؟؟؟ . صدایی نمی آید . بلند میشوم . لبه تخت مینشینم و سرم را میان دو دستم میگیرم . ضربان رگ های سرم را حس می کنم . چشم هایم را میمالم . این صدای لعنتی بدجور روی اعصابم است . باطری هایش را در می آورم . روی 4:10 می ایستد . قهوه جوش را روشن می کنم . شیر آب سرد ظرف شویی را باز می کنم . سرم را میگیرم زیر شیر . عوارضش را مرور می کنم . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . صدای قهوه جوش بلند میشود . سرم را خشک نمی کنم . ماگ قهوه را میگذارم روی هره ی زیر پنجره ی آشپزخانه . کوچه خلوت تر از همیشه است . اصلا چرا همجا ساکت است ؟ چرا هیچکس نیست . انگار بعدازظهر یک روز وسط هفته آمده باشی قبرستان ! هیچ کس نیست ، هیچ صدایی نیست ، فقط پرندگان و گهگاهی کلاغ ها صدایشان سکوت رعب آور را میشکند . ماگ قهوه را که تقریبا خنک شده را بر می دارم و میروم پشت میز تحریرم مینشینم . روبروی روی تکه کاغذی نوشته است : " روزی اگر نبودم یک آرزویم را برآورده کن ، و زیر لب بگو : یادش بخیر ... ! " . یادش بخیر ؟ یاد چی بخیر ؟ الان که اینجا ایستاده ام حتی روزی نیست که بخواهم برگردم بهش و بخواهم دوباره تکرار شود . شاید فقط یکروز . اس ام اس های نخوانده را می خوانم و جواب می دهم . کتابها را درون کتابخانه می گذارم . قهوه ام را یکدفعه سر میکشم . رعشه ی دستم را بیشتر می کند . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . " مرگ نازلی " را پِلِی میکنم و عمو شاهین می خواند برایم .
پ.ن : اگر دوست داشتین عکس را بزرگتر ببینید
1. بهترین تصمیمی که امسال گرفتم ، حذف کردن آدم های زندگی ام بود . راه ندادن آدم های جدید و حذف بیشتر آدم های قبلی . برای پاک کردن اسم خیلی هایشان دلیل خاصی نداشتم ، فقط خوشم نمی آمد دیگر باشند . خسته بودم ، خسته هستم . از حرفایشان . از رفتارشان ، کارهایشان ، مسخره بازیشان ، ناز کردنشان ، و خیلی چیزهای دیگر که حالم از همه شان بهم میخورد . آدم جدیدی هم راه ندادم و راه نخواهم داد . حوصله ی دنیای جدید را ندارم . حوصله ی درد های جدید را ندارم . خودم باشم ، " او" باشد و همین شش ، هفت نفرِ اطرافم . همین مرا بس . به گمانم اگر دانشگاهم تمام شود ، کل شماره های داخل تلفنم به ده شماره هم نرسد . من آدم خوبی بودم ، آنها مرا بد کردند . شاید هم پیر شدم که البته شدم !
2 . نمایشگاه کتاب جای خوبیست . حتی اگر کتاب هم نخرید جای خوبیست . آدم متوجه می شود که چقدر کتابخوان در این شهر هست که می آیند ، می گردند ، چیزی می خوردند و میروند . کیسه هایشان پر از کتاب است . کیسه های سنگین که من همیشه ی خدا در این چند سال گذشته ، متوجه نشدم که واقعا آنها این همه کتاب را می خوانند !!!؟؟ شاید هم کل سال را کتاب نمی خرند و میگذارند وقت نمایشگاه کتابشان را می خرند که پُز دهند که : بله ، ما هم کتاب می خوانیم ! . مرسی بابت تمام کتاب هایی که در پست قبل به من معرفی کردید که تقربا 80% را خوانده بودم و از بین 7-8 کتاب نخوانده ، آن کتابهایی را انتخاب کردم که شخص معرفی کننده را خوب می شناسم یا از نوشته های وبلاگش خوشم می آید . این هم از همان دلایل ... تخیلی خودم است دیگر ! و اما کتاب هایی که خریدم همین چهار قلم است + ، + ، + ، + و البته کتابی از احمد محود که پیدایش نکردم !!! و البته این کتاب که هرچه گشتم نبود : (