514

به همین قطرات بارون که دارن همین الان می خورن روی شیشه ، قسم .

هر آدم روشنفکری در دنیای مجازی ، یک دی..س است در دنیای واقعی !


پ.ن : کسایی که زور میزنن روشنفکرتر نشون بدن ، بدترن . اگر میتوانید استثناء بیاورید !

513

از یک روزی به بعد قرار شد خفه شوم و دیگر اعتراضی نکنم ، نظر ندهم ، حرف خنده داری نزنم ، آدم باشم و ... . از یک روزی به بعد قرار شد از همه چی متنفر باشم . از همه چی که دوست ندارم متنفر باشم . از لباس های مُد شده . از سیگار کشیدن های الکی و اعتیاد شده . از تیپ های هنری . از هرچیز  اپیدمی شده تو جامعه ی کوفتی . از عینک های فیک رِین بن . از دوربین دست گرفتن های کسی که فرق لنز و با آیفون خونش نمیدونه . از مثلا کرم کتابایی که یه ساعت تو کتاب فروشی ها راجب نیچه و کافکا حرف میزن ولی اگه دقت کنی تو کیفشون گوشه ی کتاب های مودب پور معلومه .با تمام وجودم متنفرم از آدمایی که میشن پیشت و کارای تارکوفسکی رو نقد میکنن و تا چشم تورو دور میبینن واسه دیدن اخراجی ها 5 ساعت تو صف منتظر میمونن . از آدمایی که هرچیزی رو حق خودشون میدونن و بقیه رو به فلانشون هم حساب نمیکنن . متنفرم . متنفرم دیگه از آدمایی که هیچ خلاقیتی تو زندگیشون ندارن و منتظرن ببینم بقیه چی کار میکنن تا اونم سریع برن انجام بدم . متنفرم از مردهای تحصیل کرده ی مثلا امروزی که فقط واسه من روشنفکرن و وقتی داستان میرسه به خونه و زن و بچشون تبدیل میشن به رضا خان دوم و پای چپ رو میندازن رو پای راست و از مضرات آشپزی کردن آقایون حرف میزنن ُ وسط حرفاشون با صدای تو گلو انداخته داد میزنن چایی چی شد پس؟؟ ! . متنفرم از این زن چادریا که وسط خیابون می خوان به فریضه ی امر به معروف و نهی از منکرشون عمل کنن و یریز حرف میزنند ولی نمی دونن که این سیمی که ازتو گوشات اومده بیرون و رفته تو جیبت چی هست . از این آدمایی که فکر می کنن اونور بهشته ُ اینجا جهنم  و نمیدونن بدبختی اینور و اونور نداره . اصلا می خوام برم یه ده کوره ای جایی ، چندتا گاو و گوسفند بخرم و زندگی کنم . بریدم . کم آوردم .

512

          

این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست . صدایی نمی آید . عوارضش را  مرور می کنی . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . دستت نه ، تمام بدنت میلرزد . دراز کشیدی . خوابیدی که شاید بهتر شود . سکوت لعنتی تمام خانه را پر کرده . ساعت دیواری هم با آن صدای مزخرفش . تیک تاک . تیک تاک . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست که خفه اش کند ؟؟؟  . صدایی نمی آید . بلند میشوم . لبه تخت مینشینم و سرم را میان دو دستم میگیرم . ضربان رگ های سرم را حس می کنم . چشم هایم را میمالم . این صدای لعنتی بدجور روی اعصابم است . باطری هایش را در می آورم . روی 4:10 می ایستد . قهوه جوش را روشن می کنم . شیر آب سرد ظرف شویی را باز می کنم . سرم را میگیرم زیر شیر . عوارضش را مرور می کنم . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . صدای قهوه جوش بلند میشود .  سرم را خشک نمی کنم . ماگ قهوه را میگذارم  روی هره ی  زیر پنجره ی آشپزخانه . کوچه خلوت تر از همیشه است . اصلا چرا همجا ساکت است ؟ چرا هیچکس نیست . انگار بعدازظهر یک روز وسط هفته آمده باشی قبرستان ! هیچ کس نیست ، هیچ صدایی نیست ، فقط پرندگان و گهگاهی کلاغ ها صدایشان سکوت رعب آور را میشکند . ماگ قهوه را که تقریبا خنک شده را بر می دارم و میروم پشت میز تحریرم مینشینم . روبروی روی تکه کاغذی نوشته است : " روزی اگر نبودم یک آرزویم را برآورده کن ، و زیر لب بگو : یادش بخیر ... ! " . یادش بخیر ؟ یاد چی بخیر ؟ الان که اینجا ایستاده ام حتی روزی نیست که بخواهم برگردم بهش و بخواهم دوباره تکرار شود . شاید فقط یکروز . اس ام اس های نخوانده را می خوانم و جواب می دهم . کتابها را درون کتابخانه می گذارم . قهوه ام را یکدفعه سر میکشم . رعشه ی دستم را بیشتر می کند . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . " مرگ نازلی " را پِلِی میکنم و عمو شاهین می خواند برایم .

پ.ن : اگر دوست داشتین عکس را بزرگتر ببینید

511

 1. بهترین تصمیمی که امسال گرفتم ، حذف کردن آدم های زندگی ام بود . راه ندادن آدم های جدید و حذف بیشتر آدم های قبلی . برای پاک کردن اسم خیلی هایشان دلیل خاصی نداشتم ، فقط خوشم نمی آمد دیگر باشند . خسته بودم ، خسته هستم . از حرفایشان . از رفتارشان ، کارهایشان ، مسخره بازیشان ، ناز کردنشان ، و خیلی چیزهای دیگر که حالم از همه شان بهم میخورد . آدم جدیدی هم راه ندادم و راه نخواهم داد . حوصله ی دنیای جدید را ندارم . حوصله ی درد های جدید را ندارم . خودم باشم ، " او"  باشد و همین شش ، هفت نفرِ اطرافم . همین مرا بس . به گمانم اگر دانشگاهم تمام شود ، کل شماره های داخل تلفنم به ده شماره هم نرسد . من آدم خوبی بودم ، آنها مرا بد کردند . شاید هم پیر شدم که البته شدم !


2 . نمایشگاه کتاب جای خوبیست . حتی اگر کتاب هم نخرید جای خوبیست . آدم متوجه می شود که چقدر کتابخوان در این شهر هست که می آیند ، می گردند ، چیزی می خوردند و میروند . کیسه هایشان پر از کتاب است . کیسه های سنگین که من همیشه ی خدا در این چند سال گذشته ، متوجه نشدم که واقعا آنها این همه کتاب را می خوانند !!!؟؟ شاید هم کل سال را کتاب نمی خرند و میگذارند وقت نمایشگاه کتابشان را می خرند که پُز دهند که : بله ، ما هم کتاب می خوانیم ! . مرسی بابت تمام کتاب هایی که در پست قبل به من معرفی کردید که تقربا 80% را خوانده بودم و از بین 7-8 کتاب نخوانده ، آن کتابهایی را انتخاب کردم که  شخص معرفی کننده را خوب می شناسم یا از نوشته های وبلاگش خوشم می آید . این هم از همان دلایل ... تخیلی خودم است دیگر ! و اما کتاب هایی که خریدم همین چهار قلم است + ، + ، + ، +  و البته کتابی از احمد محود که پیدایش نکردم !!! و البته این کتاب که هرچه گشتم نبود : (

510

برای نمایشگاه مرا نام کتابی میهمان کنید !

بهترین که خوانده اید چه بود ؟