509

            


اگه زندگی رو در یک صفحه ی شطرنج خلاصه کنیم ، میخوام بدونم به نظر شما زن و مرد هر کدام چه مهره ای میشن ؟
به نظر من مرد وزیر ( صدراعظم ) میشه ، قویترین مهره . به همه جا میتونه سر بزنه و هر حرکتی رو میتونه انجام بده . تمام صفحه رو با یک حرکت طی میکنه و هر مخالفتی در برابر امر شاه رو در گلو خفه میکنه . با ورودش همه تحت تاثیر قدرتش قرار میگیرن . همه ی مهره ها آرزو دارن روزی وزیر بشن و بازی رو در کنترل بگیرن .
اما زن شاه میشه ، کند و آروم . ظریف ، حساس ولی مغرور . قدرت و سرعت وزیر ( مرد ) رو نداره اما بر تمام صفحه ی شطرنج ( زندگی ) احاطه داره و همه چیز رو میبینه . میتونه آینده رو حدس بزنه و در یک لحظه با یه حرکت قلعه تغییر موقعیت بده و همه چیز رو از این رو به اون رو کنه . این شاه هست که تمام بازی رو در کنترل داره .
به نظر من درسته که وزیر قویترین و قدرتمند ترین مهره هست اما این شاه بازیه که برد و باخت رو تعیین میکنه . وزیر میجنگه و حاضر هست که فدا بشه تا شاه در صفحه باقی بمونه ، آخه بدون شاه که قدرت وزیر فایده ای نداره .
دوست دارم روزی وزیر باشم نه برای قدرت نامحدودش که به خاطر عشق افسانه ای و دیوانه وارش به شاه . دوست دارم تا آخر صفحه ی شطرنج زندگیم برم ، تمام خطر ها رو به جون بخرم تا شاید شاه زندگیم نگاهی از سر لطف بهم بکنه و به قدرت وزیرش تکیه کنه . وزیر بودن وقتی ارزش داره که برای سعادت شاه در مقابلش فدا شده باشی ، خرد شده باشی اما شاه رو همچنان محکم و سرپا ببینی .

508

رمز دار  شد !

ادامه نوشته

507


1. روی تختم نشسته بود و تکیه ش را به دیوار داده بود . توپ هفت سنگ را به دیوار روبرویش میزد و میگرفت . پایین تخت ، روی زمین نشته ام  و تکیه ام را داده ام به لبه ی تخت . توپ هفت سنگ را میزند به دیوار ، من میگیریم . توپ را میزنم به دیوار تا دوباره او بتواند بگیرد . چند دقیقه همین کار را می کنیم . نه حرفی ، نه اشاره ای و نه هیچ چیز دیگری ، فقط صدای فرهاد می آمد و ضربات توپ . آلبوم " برف " که تمام شد ، گفت : " اشتباه کردی نیومدی باهامون . حالا کجاها رفتی ؟ " . جواب دادن به سوالی که انجام ندادن تمام کارهایی که قرار بود انجام شود را نشان می دهد ، برایم عذاب آور است . گفتم : " هیچ جا ، هفته اول تهران گردی ، هفته ی دوم رفتم شمال . واسه شما چی شد ؟ خوش گذشت ؟ شنیدم چهار روز طول کشید ! " . توپ را در هوا میگیرم و می گوید : " آره . در اصل شد پنج شب و چهار روز . جات خالی ، خیلی خوش گذشت " . گفتم : " کجا رفتین حالا ؟؟ همین جنگلای شمال یا رفتین یه جا دیگه ؟ " توپ را گرفت و گفت : " آره همون شمال . یه جایی طرفای مرزن آباد . جایی که هیچ آدمی نبود . نه دهی ، نه خونه ای ، نه هیچ چیز دیگه ای . البته فقط دو شب ش اینجوری بود و بقیه ش رو رسیدیم به یه روستا " . بلند شدم و آلبوم وحدت را پِلی کردم . چای آوردم و شکلات . توپ را گرفتم و با خنده پرت ش کردم بیرون . چایش را که خورد گفتم : " ببینم دخترا چی شدن تو اون دو شب ؟ اونا چی کردن ؟ " . خنده ای کرد و گفت : " شبا که تو آغول گوسفندا می خوابیدیم ، چون میدونی که جنگل امنیت کافی نداره . برای دستشویی هم که دیگه جنگل دیگه و البته شش بسته دستمال مرطوب هم برده بودیم . دخترا هم اولش واسشون سخت بود ولی بعد کم کم عادت کردن و بهشون حسابی خوش گذشت " . در صورتم خنده ای همراه با تعجب نشسته بود و سعی میکردم حسرتم را پنهان کنم . گفتم : " روستا چطور بود ؟ شیر تازه خوردین ؟ " سرش را به علامت تایید تکان داد گفت : " شیر تازه که خوردیم هیچ ، نون محلی هم خوردیم . اونجا هیچ نونوایی نبود و هرکی باید نون خودش رو درست می کرد . جای خوبی بود . موقع برگشت هم مجبور شدیم به قسمت راه رو پشت کامیون بشینیم و بیایم " . سیب را پرت می کنم سمتش و او میگیرد . گفتم : " من هم خواستم کارهای زیادی بکنم ولی نشد بعضی هاش ، اما دفعه ی دیگه حتما میام ، حتما " . گفت :" دفعه ی بعد میریم کویر مرنجاب . بهت خبر میدم " . شروع می کند به خوردن . من هم میروم دوتا لیوان دیگر بیاورم .

2. حذف شد !

پ.ن : به هرکس سه بار فرصت داده می شود و بعد از آن دیگر زنده نیست !

506

شب که باشد دیگر چه فرقی می کند کجای این عالم باشی . شب که باشد چه  فرقی می کند زیر آسمان کویر  باشی ، روی سقف خانه ای روستایی درون روستای مصر ، زیر آسمان تاریک شهر یا درون روستایی جدا افتاده از جاده ی چالوس . شب که باشد همه چی یک دست می شود .  پتوی مسافرتی را دور خودت می پیچی ، بسته ی سیگار را کش میری  ، دمپایی های ابری را می پوشی و میروی درون باغ پرتقال . چراغ های باغ همگی خاموش . زوزه ی سگ ها باغ . صدای ناله ی باد میان شاخ و برگ درختان . روی تخت چوبی وسط باغ دراز میکشی ، جعبه ی سیگار را باز میکنی ، نخی روشن میکنی و ذل میزنی به آسمان . ستاره هایش بیشتر از ستاره های آسمان تهران است . سرخی سر سیگارت را میگذاری کنار نور ستاره و نگاهش میکنی . ذهنت  خالی تر از همیشه است . به این فکر میکنی که تمام این یک هفته ای که قرارست اینجا بمانی را ، مثل دیشب و امشب ، هر شب بیایی اینجا و به صدای باغ و ستاره ها گوش دهی . سکوت و صدای باد . سکوت صدای سوختن کاغذ سیگار . صدای در می آید . صدای پا . می آیند کنارت می نشینند . یکیشان شیشه ای راکی دستش است  و دیگری قلیان شیر . گویا قرار است اتفاقات جالبی بیوفتد . بلند می شوی و کناری مینشینی . می آیند کنارت می نشینند . لبخندی کش دار میزنی . ظرف یخ را میگیری و شروع میکنی به تقسیم قالب های یخ و ریختنشان درون لیوان ها . پیک اول را که می خوری بوی پرتقال ، تازه به مشامت میرسد . انگار که تا الان حس بویایی وجود نداشت .  سیگاری روشن میکنی و میدهی به یکی از آنها . یکی دیگر روشن میکنی برای دومی و سر قلیان رو عوض میکنی برای خودت . همیشه اینجور جمع ها رو بیشتر میپسندی تا جمع های شلوغ  که معلوم نمیشود چه کسی مزه های کوفتی را می خورد و چه کسی شیشه را سر میکشد . صدای زوزه ی سگ ها بلندتر نزدیکتر میشود . پیک دوم را میزنی و سیگاری روشن میکنی . از کار و درس و اینجور چیزها حرف میزنی . این که چجوری بحث کشیده میشود سمت کارهای کرده و نکرده ، متوجه نمی شوی . بحث عوض می شود و میرسد به آدم های درون زندگی . می ترسی . از آدم های جدید می ترسی . از رابطه های جدید می ترسی . هرکسی را راه نمیدهی . همین دیشب بود که روی همین تخت دراز کشیده بودی و یکی یکی شماره هایی که به نظرت دیگر بدرد نمی خورند را پاک کرده بودی . سال جدید را با خانه تکانی گوشی ات شروع کرده بودی . یکی یکی آدم های زندگی ت را خط زده بودی و از لیست گوشی پاکشان کرده بودی . میترسی . میترسی چون چیزهای واقعی ترسناکن . اگر واقعی نباشن ترسی نیست . آدم های واقعی ، رابطه های واقعی ، عشق های واقعی . میترسی و صدای زوزه ی سگ ها بلندتر میشوند . احساس میکنی درست پشت سرت نفس میکشن . اما هنوز جرات برگشتن و نگاه کردن نداری . پیک سوم را یک ضرب بالا میکشی و برمیگردی . باغ خالی ست . برگ درختان آرام آرام تکان می خورند . نفسی عمیق میکشی و شروع میکنی به دود کردن قلیان . ساعت از نیمه شب گذشته و صدای ضبط  داخل ویلا تمام محوطه را پر میکند .


505

                                  

کف حال ِ خانه اش دراز کشیده ام و عین بچه دبستانی ها آزمایش درس علوم را انجام میدهم . عبور نور از داخل دود . کف حال ِ خانه ش دراز کشیده ام و سیگار می کشیم . سیگار میکشم و وقتی دودش را بیرون میدهم عبور پرتوهای لوستر بالای سرم را از درونش نگاه می کنم . زیر سیگاری اش را کنار دستم روی فرش گذاشته است و خودش روی صندلی کناری ام نشسته است و کتابش را می خواند . سیگار بعدی را که روشن میکنم ، سرش را سمتم می چرخاند و از بالای عینکش نگاهم می کند و می گوید : پسر این سومیش ه که پشت سر هم کشیدی ! مطمئنی حالت خوبه ؟ . دود که محو میشه میگم : وقتی حالم خوب باشه سیگار میکشم وگرنه حال بد که بی حوصلگی و کلافگی واسم میاره و هیچ کاری بهم حال نمی ده . سرش را تکان میدهد . چند لحظه ای که می گذرد دوباره سوال می کند : خب حداقل بگو داری به چی داری فکر میکنی ؟؟ . ته سیگارم رو توی زیر سیگاری خاموش می کنم و شروع می کنم به تعریف کردن : " فکر می کنم که کجا برم سفر . یعنی وقتی پاسپورتم رو گرفتم کجا برم " . ابروهاش رو بالا داد و با تعجب نگاهم کرد . " وقتی پاسپورتم رو بگیرم احتمالا اولین جایی که برم صحرای کویر باشه " . با تعجب پرسید : صحرای کویر ؟ اونوقت کدوم کشورش ؟ . یه چند دقیقه ای فکر کردم تا گفتم : "  کدوم کشور ؟ نمیدونم ! شاید مراکش ، شایدم الجزایر . کشورش مهم نیست زیاد . تنها چیزی که می خوام اینه که برم اونجا . شدیدا احتیاج دارم به وقت گذروندن توی دشت " . همین طور که نگاهم می کرد گفت : زادگاه اصلی انسان . اولین تمدن ها ، اولین جنگ ها ، اولین اسطورها  و اولین داستان ها . زادگاه همشون طبیعت ه . ولی می خوای بری چه کار ؟ . انگشت اشاره ام را میگیرم سمت لوستر و در هوا تکانش می دهم . " میرم که آسمان رو ببینم . میرم که روزها تو کویر و دشت پیاده راه برم . میرم که یکم خودم باشم . یادته قبلا واسم افسانه ی هیدرا  رو تعریف کردی ؟ دارم میرم اونجا تا همه ی اینا رو به چشم ببینم . هرا ، هدرا ، اریون ، ثور  و ... . می خوام برم شمال تا جنوب آفریقا رو  بگردم . " شروع می کند به خندیدن . خنده اش که تمام می شود می گوید : شمال تا جنوب ش رو ؟ آره ؟ منم میام باهات ولی به شرطی که بعدش بریم قطب ! چون خیلی دلم می خواد شفق های قطبی رو ببینم . حالا نوبت من بود که بخندم . " سرمای قطب رو دوست دارم . رسم هاشون رو هم دوست دارم . مخصوصا اونی که گوزن رو می کشن و خون تازه ش  رو داغ  می خورن تا از سرما محفوظ بمونن . اون پنگون های خنگ رو دوست دارم . بریم ، کی بریم ؟ . عینکش رو گذاشت روی چشمهایش و کتابش را شروع کرد بخوندن . همین طور که کتاب رو ورق میزد گفت : تو فعلا برو سربازی  بیا ، بعد تصمیم میگیریم ! 

پ.ن : آخرین ضربه رو محکم بزن !

پ.ن : تو همیشه موندی وقتی هیچی موندنی نیست .