555

زاویه دید اول
ساعت 11:45 دقیقه شب پنجشنبه ، 2 ساعت بعد خاموشی :
در اتاق افسر نگهبان به سرعت زده میشود . وارد میشوم . دمپایی هایم خیس شده و روی سرامیک ها لیز می خورم . افسر نگهبان با چشم های خواب آلود مرا نگاه میکند . روبرویش می ایستم و میگویم : جناب ، کد سی وسه هستم نگهبان پاس اول آسایشگاه ، یکی از بچه ها تو خواب از تخت افتاده و نمی تونه حرکت کنه ، اوضاعش بیریخته . گفت : برو زنگ میزنم به آمبولانس . از اتاق افسر نگهبان تا آسایشگاه را زیر باران دویدم . 3 آسایشگاه دیگر همگی خواب بودند و صدایی ازشان نمی آمد . بچه های ما بالای سر مصدوم جمع شده بودند و دلداریش  می داند . بعد چند دقیقه افسر آمد و آمبولانس هم آمد . مصدوم را روی برانکارد گذاشتن و برند . موقع رفتن به افسر گفتم : یکی از بچه ها چند دقیقه پیش موقع رفتن دستشویی پاش پیچ خورده و یکی دیگه هم اسهال شدید داره ، اگه اجازه بفرمایید این دوتا هم با آمبولانس برن ؟ . افسر نگهبان بدون فکر قبول کرد و هر سه رفتن . آرامش که آسایشگاه برگشت ، ساعت 12 بود و من پست را تحویل نفر بعدی دادم و خوابیدم .

زاویه دید دوم

ساعت 9 صبح روز پنجشنبه :

بعد خیز 3 ثانیه ، وقتی روی زمین دراز کشیده بودم و اسلحه را به سمت جلو گرفته بودم ، سرم را به آرامی می چرخونم و دوستم رو صدا میکنم . نگاهم میکند و می گویم : ای کاش منم از تخت میوفتادم ، بهتر از این بود که 10 کیلومتر تو کوه راه بریم ، جونم در اومد از بس سر بالایی رفتم !! . دوستم سری تکان میدهد می گوید : آره ای کاش منم اسهال میگرفتم .

زاویه دید سوم

ساعت 10:30 دقیقه شب پنجشنبه :

روی پله نشسته ام و با بچه ها حرف میزنم . می خندیم و می گویم : بچه ها پاس اول امشب با منه ، بیایین بترکونیم . بلند میشم و به ارشدهای آسایشگاهها میگم که درها رو ببندند و هرکاری میخوان بکنن ولی هروقت گفتم افسر نگهبان اومد ، جمع کنید که تابلو نشه . همهمه ای توی هر 4 تا آسایشگاه بلند میشه و شروع میکنن به مسخره بازی و زدن تو سر و کله ی هم . می آیم پیش بچه مینیشینم و حرف میزنیم . آسایشگاه شماره دو جشن گرفته اند و می خونن و میرقصن . یکی از بچه ها میگوید : فردا رو چه کنیم ؟ باید بریم پیاده روی ایکاش بپیچونیم و نریم ! آرش بیا و گزارش بده که مصدوم شدیم تا نریم . گفتم : باشه فقط برو قاشق و استکان رو بیار . رفت و ما به صدای بچه های توی آسایشگاه گوش میدادیم . همگی داشتن میزدند و می خوندن . شب آخر بود و فردا همگی خانه هایشان بودند . دوستم برگشت و قاشق را از دستش گرفتم . آستینش را بالا زد و من با پشت قاشق حدود یک ربع ، آرام روی  ساعدش زدم . تقریبا تمام دستش سرخ شد و انگار کبود شده بود . آن یکی دوستم هم داشت با فندک و استکان روی مچ دیگر بادکش می انداخت که کبود شود . دکترمان هم داشت دیگری را توجیح میکرد که اسهال شدید چجوریه و کجاها باید درد بگیره . تا 11 تقریبا کار تمام شد و چند دقیقه منتظر ماندیم که سرخی هایش بخوابد و کبودی شکل خودش را بگیرد . حدود ساعت 11:30 بود که یکی یکی آسایشگاه ها را توجیح کردم که ساکت باشند تا افسرنگهبان بیاید و برود . همگی داخل تخت هایشان رفتند و سکوت ساختمان را فرا گرفت . برق های اتاق ها را خاموش کردم و رفتم سمت اتاق افسر نگهبان . آمبولانس آمد و بچه ها را برد . گزارش را همراه کدها به افسر دادم و رفت . پست را تحویل دادم و وارد آسایشگاه شدم . تا در را باز کردم تمام آسایشگاه زد زیر خنده .

پ.ن : تمام این اتفقات برای امروز و دیشب است :)


554

               

وقتی تو باشی  ، نظم و بی نظمی یکی می شوند . دیگر از اتاق مرتب خبری نیست و همه چیز در تو خلاصه می شود . اتاق و کتابها ، لپ تاپ ها و لیوان های خالی از نسکافه ، تخت بهم ریخته و لباسهای درهم و برهم ، من و تو که نظم منی .

نامه ی اول

بانوجان بگذار از اولش برایت بگویم . صبح شنبه بود که راهی پادگان شدم . تمام مسیر چشم هایم را بسته بودم و صدای محیط را گوش میدادم . چشم هایم را زمانی باز کردم که مرز بین و دنیای بیرون فقط سر در پادگان بود . دست هایم را بالا گرفتم و بدنم را گشتن . بانو غم دنیا در دلم بود و تا یک هفته ی دیگر قرار نبود از اینجا رد شوم . برگشتم و شهر را دیدیم ، پشت سرم . برای اولین بار غم شدید وجودم را گرفت . دوری از تو ، از خانواده ام ، از شهرم و پیاده روهایش . آخ بانو نبودی که دست هایت را بگیرم و آرام شوم . دوستانم را پیدا کردم و سمت آسایشگاه رفتیم . بانو پای تلفن گفتمت زمان در بیرون و داخل پادگان مبنایش فرق دارد ، درست عین زندان که هر روزش یک سال میگذرد و تو با تمام وجودت گذرش را حس میکنی ، مخصوصا در روز اول . صدای ثانیه ، سنگینی ثانیه شمار و نمردن دقیقه ها . به گمانم از زنگ زدن های پیاپی فهمیده بودی که چقدر دلم برایت تنگ شده بود . تمام روز اول را به تو فکر کردم و حتی بار سومی که صدایت را شنیدم درست بعد شام بود ، بغض کرده بودم ( نمیدانم فهمیدی یا نه ) اما با هزار بدبختی خوردمَش . گفتی غذایت را با چند دقیقه تلفن عوض نکن و کامل بخور ، اما اما اما نمی دانی گشنگی روح چقدر سخت تر از گشنگی جسم است و هزار بار حاضر نیمی از غذایم را بدهم تا فقط چند دقیقه ای صدایت را بشنوم . باز روزی سه بار حرف زدن با تو مرا آرام میکند . بانو جان شب اول بعد گذشت ، نه برای من بلکه برای همگی بد گذشت . اما از یکشنبه داستان متفاوت بود . ارشد گروهان که دکترای روانشناسی بود وسط آسایشگاه آمد و فریاد زد : اگر قرار باشه مثل دیشب باشیم تا آخر این دو ماه اینجا دق می کنیم ، پس سعی کنید خوش بگذرونید ، رای میگیریم واسه بازی . و بچه ها را تقسیم کرد تا بعدظهر بازی کنیم . وقتی داشت برایمان حرف میزد ، یاد حرف محمد  افتادم که روز قبل اعزامم بهم گفته بود " سعی کن تو پادگان به چیزی فکر نکنی " . از آن شب همه چیز عوض شد . بازی و خنده بود . فوتبال دستی و مافیا ، والیبال و پانتومیم . اما با تمام وجود دلم برایت تنگ بود . بانو جان تختم پایین است و زیر تخته ی تخت بالای نوشته بود :  " شبی با خیاله تو همخونه شد دل ، نبودی ندیدی چه دیوونه شد دل ، ... "  هرشب می خوانمش . شب ها خوش میگذرد ، هرشب بعد خاموشی بچه ها جک تعریف میکنند و می خندیم . راستی بانو جان صبح های پادگان آسمانش به قدری زیباست که باورت نمیشود ، درست است که به پای شب های کویر نمیرسد اما زیباست . بعد از ظهرهای با بچه ها دور هم جمع میشویم و توی آلاچیق می نشینیم و میوه و تخمه می خوریم و تا دو ، سه ساعت چرت و پرت میگویم و می خندیم . به قول یکی از هم آسایشگاهی ها ( یا به قول خودمان " هم بندی ها " ) اگر می دانستیم خدمت انقدر خوش می گذرد زودتر می آمدیم . ولی بانو جان با تمام این خوشی ها و هر روز 3 بار حرف زدن هایمان ، باز هم دلم تنگت بود . بگذریم باز هم از شنبه باید بروم و این هفته نمیدانم قرار است چه اتافقی بیوفتد . راستی دلم میخواست هرشب نامه ای کوتاه برایت بنویسم اما نشد . یازده شب که سرم را روی بالشت میگذارم بیهوش میشوم تا شش صبح فردایش . بانو جای من تهران را قدم بزن و لذتش را ببر .