608
عادت بچگی ست ، قدم هایم را جوری تنظیم میکنم که پاهایم روی خط های کف پیاده رو نرود . بی هیچ دلیل خاصی و فقط برای آرام شدن ذهن پرحرف و خیالبافم ، ساعت ها راه میروم و مقصد مثل همیشه برایم مهم نیست . درخت های چنار پیر خیابان ولیعصر را بریدن و جایش درختان جوان تر کاشته اند . درست شبیه پیرمردانی که در مترو یا اتوبوس بلند میشوند تا در ایستگاه خودشان پیاده شوند و جایشان را جوان ترها میگیرند . راه ادامه دارد و فقط مسافران جایشان را به یکدیگر می دهند . جز معدود عادات باقی مانده از دوران بچگی ست ، قدم هایم را جوری تنظیم می کنم که پاهایم روی خط های کف پیاده رو نرود و اگر حواسم پرت شود و هرکدام از پاهایم روی خط ها برود ، باخته ام . باخته ام مثل تمام روزهایی که در آرزوی رفتن بوده ام . باخته ام مثل تمام ساعت هایی که تلاش کردم زندگی را بهتر کنم . باخته ام مثل تمام دقیقه هایی که خودم را برای دیگران توضیح داده ام و باخته ام مثل تمام ثانیه هایی که دوستش نداشته ام .
زندگی درست همین لحظاتی است که تلاش میکنیم تا به بهترین شکل ممکن بسازیمش اما فراموش میکنیم این مسیری که طی میکنیم خود زندگیست .