نامه ی دوم
بانو جان ، نامه ی اول را زمانی نوشتم که خدمتم تازه شروع
شده بود و نامه ی دوم را زمانی می نویسم که آموزشی ام تمام شده و دیگر از هم دور
نیستیم . یادم می آید شبی که قرار بود بروم بغض گلویم را گرفته بود و دوریت را تاب
نمی آوردم اما همین دوری به پلک زدنی گذشت و
ما باز برای همیشه کنار همیم . از روز اول و بغضش ، از هفته ی اول و نگذشتن
زمان در پادگان ، از سختی های روزهای اول و نخوابیدن های شب های سردش ، گفته ام
همه ی اینها را و نیازی به تکرارش نیست . اما چیزی که برایت نگفته ام همین هفته ی
آخر پادگان است . از سختی شب های عملیاتش ، از نگذشتن زمان از شب تا صبح ، از گریه
های روز آخرش و خواندن شعرهای خدافظی . بانو جانم بهت گفته بودم که هفته ی آخر را
قرار است در کوهها سپری کنیم و گفته بودم شبیه سازی عملیات ها است ، اما چگونگی اش
را نگفته بودم که البته خودم هم نمیدانستم . از شب های سردش و سرمای منفی 10 و 12
درجه ، چادرهای دوازده نفره ، فانوس و چراغ علائدین . از شام خوردن ساعت 5 عصر و
خاموشی های ساعت 8 شب . از سگ لرز زدن های بی وقفه . از بادهایی که تا مغر استخوان
را می سوزاند . از تک سیگارهایی که توی چادری دست به دست بین بچه ها میچرخید تا
هرکی یک پُک بزند . از پست دادن یک ساعته ام در 2 شب . از پتو هایی که دورمان
پیچیده بودیم و تا خود صبح دور چراغ نشسته بودیم و از سرما بهم چسبیده بودیم و
میلرزیدیم . از ترسهایمان . ترس مردن از سرما که خواب را از سرمان پراند . از ترس
حمله . ترس انفجار . از مناجات خواندن بچه های جنگ و قسم هایشان و زمزمه ما که
" قسم به سرمای کشنده ی کردستان ، قسم به تیرهای خلاص و کلاه های آهنی سوراخ
، قسم به ریه های پر از گاز " . از
نوشتن وصیت نامه و بستن سربند " الهم ارزقنا شهات " . از خشاب پر کلاش .
از سینه خیز رفتن زیر تیربار دوشکا و ترس مرگ و خاطره ی اولین باری که دیدمت . از فریاد فرمانده و زمزمه ی بچه ها که " خدا شهیدم کن " . از پیاده روی
های پانرده کیلومتری روی کوها با 20 کیلو
بار توی کوله هایمان . از شب آخر که خمپاره ها بالای چادرها می خورد و دویدن ما
روی سنگ ها و خارها بدون پوتین و مخفی شدن توی سنگرها . از روز آخر که نای جمع
کردن چادرها را نداشتیم و همگی روی سنگ ها دراز کشیده بودیم . از برگشتن به
آسایشگاه دیدن تخت هایمان و خوشحالی جای گرم ، همان جایی که روزهای اول غر میزدیم
که اینجا کجاست دیگر . از بیهوش شدن . از صف طولانی تلفن . از اختتامیه و گریه بچه
ها . از دقیقه ها آخر و بغل کردن بچه و زار زار گریه کردنمان . از خدافظی تلخ آخر
. از گریه فرمانده و حلالیت طلبیدنش . از سست شدن پاهایمان برای رفتن . تمام این
ها اگر دوباره تکرار شوند باز هم خواهم رفت ، هرچند سختیش افزون شود . بانو اکنون
دیگر هیچ چیز مارا از هم جدا نمی کند و تا آخرش با توام .
پ.ن : هدیه پایان آموزشیم از طرف " او " شد کتاب شعری به اسم " فکر کنم باران دیشب مرا شسته ، امروز تو ام " از کامران رسول زاده . شعرهایش زیباست و اگر به شعر علاقه دارید حتما بخوانیدش و البته بخریدش :)
پ . ن : کمی به من برس / من از رسیدن تو / حالم خوب میشود . ( کامران رسول زاده )
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:41 توسط آرش
|