507
1. روی تختم نشسته بود و تکیه ش را به دیوار داده بود . توپ هفت سنگ را به دیوار روبرویش میزد و میگرفت . پایین تخت ، روی زمین نشته ام و تکیه ام را داده ام به لبه ی تخت . توپ هفت سنگ را میزند به دیوار ، من میگیریم . توپ را میزنم به دیوار تا دوباره او بتواند بگیرد . چند دقیقه همین کار را می کنیم . نه حرفی ، نه اشاره ای و نه هیچ چیز دیگری ، فقط صدای فرهاد می آمد و ضربات توپ . آلبوم " برف " که تمام شد ، گفت : " اشتباه کردی نیومدی باهامون . حالا کجاها رفتی ؟ " . جواب دادن به سوالی که انجام ندادن تمام کارهایی که قرار بود انجام شود را نشان می دهد ، برایم عذاب آور است . گفتم : " هیچ جا ، هفته اول تهران گردی ، هفته ی دوم رفتم شمال . واسه شما چی شد ؟ خوش گذشت ؟ شنیدم چهار روز طول کشید ! " . توپ را در هوا میگیرم و می گوید : " آره . در اصل شد پنج شب و چهار روز . جات خالی ، خیلی خوش گذشت " . گفتم : " کجا رفتین حالا ؟؟ همین جنگلای شمال یا رفتین یه جا دیگه ؟ " توپ را گرفت و گفت : " آره همون شمال . یه جایی طرفای مرزن آباد . جایی که هیچ آدمی نبود . نه دهی ، نه خونه ای ، نه هیچ چیز دیگه ای . البته فقط دو شب ش اینجوری بود و بقیه ش رو رسیدیم به یه روستا " . بلند شدم و آلبوم وحدت را پِلی کردم . چای آوردم و شکلات . توپ را گرفتم و با خنده پرت ش کردم بیرون . چایش را که خورد گفتم : " ببینم دخترا چی شدن تو اون دو شب ؟ اونا چی کردن ؟ " . خنده ای کرد و گفت : " شبا که تو آغول گوسفندا می خوابیدیم ، چون میدونی که جنگل امنیت کافی نداره . برای دستشویی هم که دیگه جنگل دیگه و البته شش بسته دستمال مرطوب هم برده بودیم . دخترا هم اولش واسشون سخت بود ولی بعد کم کم عادت کردن و بهشون حسابی خوش گذشت " . در صورتم خنده ای همراه با تعجب نشسته بود و سعی میکردم حسرتم را پنهان کنم . گفتم : " روستا چطور بود ؟ شیر تازه خوردین ؟ " سرش را به علامت تایید تکان داد گفت : " شیر تازه که خوردیم هیچ ، نون محلی هم خوردیم . اونجا هیچ نونوایی نبود و هرکی باید نون خودش رو درست می کرد . جای خوبی بود . موقع برگشت هم مجبور شدیم به قسمت راه رو پشت کامیون بشینیم و بیایم " . سیب را پرت می کنم سمتش و او میگیرد . گفتم : " من هم خواستم کارهای زیادی بکنم ولی نشد بعضی هاش ، اما دفعه ی دیگه حتما میام ، حتما " . گفت :" دفعه ی بعد میریم کویر مرنجاب . بهت خبر میدم " . شروع می کند به خوردن . من هم میروم دوتا لیوان دیگر بیاورم .
2. حذف شد !
پ.ن : به هرکس سه بار فرصت داده می شود و بعد از آن دیگر زنده نیست !
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:30 توسط آرش
|