این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست . صدایی نمی آید . عوارضش را  مرور می کنی . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . دستت نه ، تمام بدنت میلرزد . دراز کشیدی . خوابیدی که شاید بهتر شود . سکوت لعنتی تمام خانه را پر کرده . ساعت دیواری هم با آن صدای مزخرفش . تیک تاک . تیک تاک . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . کسی خانه نیست که خفه اش کند ؟؟؟  . صدایی نمی آید . بلند میشوم . لبه تخت مینشینم و سرم را میان دو دستم میگیرم . ضربان رگ های سرم را حس می کنم . چشم هایم را میمالم . این صدای لعنتی بدجور روی اعصابم است . باطری هایش را در می آورم . روی 4:10 می ایستد . قهوه جوش را روشن می کنم . شیر آب سرد ظرف شویی را باز می کنم . سرم را میگیرم زیر شیر . عوارضش را مرور می کنم . باعث ضعف سیستم اعصاب می شود . باعث رعشه می شود . باعث رعشه می شود . صدای قهوه جوش بلند میشود .  سرم را خشک نمی کنم . ماگ قهوه را میگذارم  روی هره ی  زیر پنجره ی آشپزخانه . کوچه خلوت تر از همیشه است . اصلا چرا همجا ساکت است ؟ چرا هیچکس نیست . انگار بعدازظهر یک روز وسط هفته آمده باشی قبرستان ! هیچ کس نیست ، هیچ صدایی نیست ، فقط پرندگان و گهگاهی کلاغ ها صدایشان سکوت رعب آور را میشکند . ماگ قهوه را که تقریبا خنک شده را بر می دارم و میروم پشت میز تحریرم مینشینم . روبروی روی تکه کاغذی نوشته است : " روزی اگر نبودم یک آرزویم را برآورده کن ، و زیر لب بگو : یادش بخیر ... ! " . یادش بخیر ؟ یاد چی بخیر ؟ الان که اینجا ایستاده ام حتی روزی نیست که بخواهم برگردم بهش و بخواهم دوباره تکرار شود . شاید فقط یکروز . اس ام اس های نخوانده را می خوانم و جواب می دهم . کتابها را درون کتابخانه می گذارم . قهوه ام را یکدفعه سر میکشم . رعشه ی دستم را بیشتر می کند . این لعنتی دست از سر من بر نمی دارد . " مرگ نازلی " را پِلِی میکنم و عمو شاهین می خواند برایم .

پ.ن : اگر دوست داشتین عکس را بزرگتر ببینید