این روزهای تهران را با هیچ کجای دنیا عوض نمیکنم . باران که میبارد ، نم برف که میزند و زمین را خیس میکند ، تهران لباس های نوی خود را میپوشد و بانو لباس های گرمش را . اگر پادگان نبودم ، شب که فرا میرسید دست دلبر را میگرفتم و خیابان ها ، پارک ها و بام تهران را قدم میزدیم . شکست نور در کف خیابان های خیس ، شهر را رویایی تر از همیشه میکند . آلاچیق های برف گرفته ی جمشیدیه و معابر پوشیده از برف پارک ملت همان پیرهن نوی تهران است . هوا که سرد میشود ، موقع راه رفتن دستش را میگیرم و میگذارم داخل جیب های کتم . شال گردنم را دور سرش می اندازم و نوک دماغ یخ زده اش را آرام فشار میدهم . بانو کارهای خودش را به خوبی می داند ، می داند که باید در این مواقع شعر بخواند . همین دو روزهای آخر هفته ی پاییزی که کنارش هستم هم کافی ست و تهران من و او را صدا دوباره صدا میزند .

پ.ن : اگر کسی علاقه دارد که زبان انگلیسی را یاد بگیرد و وقت و بودجه ی محدود دارد ، کلاس های نیمه خصوصی زبانی هست که به آنها توصیه میکنم :)